یک «تاریخ خاص» بر اساس بعضی گفتهها اتاق زایمان بیمارستانها را شلوغ کرد.
بوق آبی بزرگ را گرفته جلوی دهنش و بیوقفه بوق میزند. یکدفعه توی چشمهای من نگاه میکند و میگوید: «بلند بگو ایران! امروز تعدادمون زیاد نیست. باید با انرژی تشویق کنیم بچهها رو.» راست میگفت؛ تعدادمان زیاد نبود. دقایق اول بازی فقط ۴ نفر بودیم و این اصلا خوب نبود.
وارد برخی روستاهای نیک شهر که میشویم کپرهای محلی بدون امکانات اولیه زندگی به چشم میخورد که سبک زندگی آنها متفاوت با زندگیهای کنونی است.
این که مردم دیوانهوار به جاده میزنند، نه به خاطر بیخیالی و آسودگی خاطرشان است و نه به خاطر جیبهای پرپولشان. چرا؟
بهترین موارد آنهایی هستند که فقط میخواهند با مدرکشان پز بدهند. بله، درست شنیدید؛ اتفاقاً تعدادشان هم کم نیست. آنها میتوانند با مدرک جعلی خواستگاری بروند، جلوی دوست و فامیل خودی نشان دهند، مدرک را قاب کنند و روی دیوار مغازه یا دفتر کارشان میخ کنند و حتی با آن مخ بزنند.
چقدر خوشحالید؟ منظورم این است که در زندگی تا چه حد احساس شادمانی دارید؟ میدانم این سؤال خیلی کلی است. اما لطفاً چند ثانیه به آن فکر کنید.
دیگر دیوار و میله دورشان نیست. میگویند آزاد شدهاند، اما در واقع رها نشدهاند.
5 سال پیش در بم به صورتش اسید پاشیدند طوری که چشمهایش به هم دوخته شد.
کمتر از 20 روز دیگر فصل نشا شروع میشود.
تصور میکنند افراد دارای معلولیت همه بیگناهند و نمیتوانند مرتکب جرمی شوند، کسی هم دلش نمیآید علیهشان جرمی مرتکب شود.