هر آنچه را که به چشمتان خوار میآید، که فکر میکنید هرگز دلتان نمیخواهد دوباره از آن استفاده کنید، که کهنگی و زهوار دررفتگیاش روی اعصابتان است، که دِمُده و قدیمی شده، میتواند گزینه مناسبی باشد.
محبوبه با این که سالها از حادثه اسیدپاشیاش گذشته اما به گفته خودش نمیتواند با این ماجرا کنار بیاید. شاید برای این که با اسیدپاشش ازدواج کرد و هیچوقت از ماجرا دور نشد: «وقتی به خانه برگشتم خانواده همه آینهها را جمع کرده بودند. ۳۳ بار جراحی شده بودم. یک چشم، بینی و چانهام را ازدست دادم. استخوان بینیام مانده بود بدون روکش. بینایی یک چشمم هم برای همیشه از دست رفت. ۱۷ سال است هر روز پانسمانش را عوض میکنم. تو بگو چطور میتوانم در این شرایط با این مسأله کنار بیایم؟»
توییت محمود صادقی، نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی اعلام نقطه پایان کار کاوه مدنی، در سازمان محیط زیست ایران بود.
دو تا مغازه توی پاساژ دارد و از مجموع اجاره ماهانهشان، زندگیاش را میگذراند، خوب هم میگذراند.
مرثیه کاکاییها برای تالاب انزلی
تقریباً همه نگرانند. میگویند اگر تالاب خشک شود چه بلایی سر مردم میآید و این همه آدمی که از تالاب ارتزاق میکنند، چه اتفاقی برایشان میافتد؟ آیا واقعاً حال تالاب انزلی تا این اندازه خراب است و عنقریب است که به سرنوشت دریاچه ارومیه دچار شود؟ یکی از محلیها میگوید: «مگر کسی فکر میکرد روزی دریاچه ارومیه خشک شود، اما این اتفاق افتاد! این همان سرنوشتی است که در انتظار تالاب انزلی است.»
دم از غیرت ایرانی میزنیم. صدایمان همیشه بلند است که تمدن چندین هزارساله داریم و به فرهنگ غنیمان نازیدهایم و از دانشمندان و ادیبانمان داد سخنها دادهایم.
ستایش را تنها فرستاده بودند از مغازه بستنی بخرد، آتنا را تنها فرستاده بودند به مغازه کسی آب بخورد، ندا را تنها فرستاده بودند سر کوچه که نان بخرد و تنها ۹ ماه بعد از ماجرای فاجعهبار آتنا، این بار برای یک جسد آزاردیده دیگر اشک میریزیم.
مرضیه ظریف و شکننده است؛ دانشآموز سال دهم. میگوید اینجا در مدرسهشان کسی خبر ندارد او یکی از دختران بهزیستی است.
خودشان خواستند تغییر کنند. نمیخواستند بچههایشان هم مثل آنها زندگی کنند. برای همین بود که دست به کار شدند. همیشه نمیشود منتظر بود کسی بیاید و کاری کند. جوانهای روستای «سیدبار» به این باور رسیدند که فقط خودشان میتوانند کاری برای خودشان بکنند. آنها نخواستند محرومیت، سرنوشت ابدیشان شود. برای گروههای مختلف پیام فرستادند و مشکلاتشان را مطرح کردند. دنبال راهی بودند برای تغییر؛ تغییر خودخواسته.
کاش میهمانی از راه برسد
زن جوان گوشه کانکس نشسته. دورتادورش کاسه و بشقاب چیده و گاز پیک نیکی مقابلش. با خنده میگوید اینجا که میبینی مثلاً آشپزخانه من است. بوی بادمجان سرخ کرده محوطه را برداشته. یک گوشه آشپزخانه دبههای ترشیاش را چیده. همان دبههایی که از زیر آوار بیرونشان آورده. گوشه دیگر کانکس کوچک هم رختخوابها منظم چیده شدهاند. فرش لاکی کف کانکس از تمیزی برق میزند.