چرخهی ناکامی: بررسی دلایل اخراج آموریم از منچستریونایتد
روبن آموریم از سمت سرمربیگری منچستریونایتد اخراج شد و این خبر ناگهانی حتی برای لیگ برتر هم خیرهکننده به نظر میرسد. تیم ظاهراً در مسیر بهبودی قرار داشت، هرچند خبری از نتایج جادویی نبود، اما یونایتد به راحتی برای کسب سهمیه لیگ قهرمانان اروپا میجنگید. با این حال، تیم همچنان فاقد الهام ایدئولوژیک بود. چرا این اتحاد از همان ابتدا محکوم به شکست بود؟
منچستریونایتد باشگاهی است که میتوان از آن بهعنوان نمونهای برای مطالعه نظریه آشوب استفاده کرد، جایی که کوچکترین تغییرات به تدریج به پیامدهایی کاملاً غیرمنتظره و جهانی منجر میشوند، پیامدهایی که پیشبینی آنها عملاً غیرممکن است. از زمان جدایی سر الکس فرگوسن تاکنون با در نظر گرفتن تمام نقلوانتقالات، خرید و فروش سهام توسط مالکان مختلف، بازسازیهای زمین تمرین کارینگتون، روابط پرتنش با هواداران، حذف وعدههای غذایی کودکان آکادمی و دهها مورد دیگر، این الگو تقریباً بهصورت ماهانه تکرار شده است. همواره اتفاقی در منچستریونایتد رخ میدهد که نه تنها شگفتانگیز، بلکه به نوعی سرگرمکننده است.
روشن بود که آموریم در منچستریونایتد شکست خواهد خورد و مدیریت نیز سیاستها یا رویکرد خود را برای توسعه باشگاه اصلاح نکرده است، هرچند فرصتهایی برای بهبود وجود داشت. دو نیروی کاملاً متفاوت به سادگی با هم ترکیب نمیشوند تا محصولی پیروز و موفق بسازند. این موضوع با همه قوانین به ویژه عقل سلیم در تضاد است. شما نمیتوانید یک معمار صاحبچشمانداز را به قصری در حال فروپاشی دعوت کنید و از او بخواهید آن را طوری ترمیم کند که مایه حسادت جهان شود. ابتدا باید بولدوزر و تجهیزات تخریب بیاورید، سپس مدتها آواربرداری کنید و تازه بعد از آن میتوانید با هر معماری که میخواهید تماس بگیرید.

منچستریونایتد آشکارا چنین مسیری را انتخاب نکرد. آنها یک مربی با دیدگاه مدرن را جذب کردند و او نیز بیتجربه و تشنه چالشی بزرگتر این پیشنهاد را پذیرفت. در چند پنجره نقلوانتقالات با بودجههای متفاوت و بازیکنانی با کیفیتهای گوناگون (حتی با وجود حق وتوی آموریم) ترکیبی ناهمگون به او تحویل داده شد، با این امید که این نابغه پرتغالی روزی تیمی رؤیایی بسازد، اما اگر به پروژههای موفقتر نگاه کنیم، گواردیولا در سیتی، کلوپ در لیورپول و آرتتا در آرسنال همگی به زمان بسیار بیشتری نیاز داشتند.
این افراد «مدیر» نیستند، آنها صرفاً سرمربی هستند. با این حال، پس از تساوی با لیدز، آموریم عملاً کنترل خود را از دست داد، جایی که تلاش کرد خبرنگاران را قانع کند که او مربی نیست، بلکه مدیر است. او گفت: من برای این به اینجا آمدم که مدیر باشم، نه مربی منچستریونایتد. این موضوع کاملاً روشن است. میدانم نام من توخل، کونته یا مورینیو نیست اما من مدیر یونایتد هستم. این وضعیت برای 18 ماه آینده یا تا زمانی که هیئت مدیره تصمیم به تغییر مدیر بگیرد، ادامه خواهد داشت. من کار خودم را انجام میدهم و هر بخش دیگر استعدادیابها، مدیر ورزشی باید کار خودشان را انجام دهند. من جایی نمیروم و تا زمانی که فرد دیگری جایگزین من شود، میمانم. این توافق بود. وظیفه من مربیگری نیست.
آیا به یاد دارید کسی که تیمی را به مسابقه هدایت میکند و در تمام طول بازی روی نیمکت مینشیند، چنین حرفهایی بزند؟ اینکه آموریم خسته بود یا در اوج هیجان چنین جملههایی را بر زبان آورد، دیگر اهمیتی ندارد. او با این کلمهها طنابی را که از همان روز نخست انتصابش دور گردنش انداخته شده بود، محکمتر کرد. جالب آنکه در خبر رسمی وب سایت باشگاه به صراحت از او بهعنوان سرمربی یاد شده بود. آیا این کنایهای آگاهانه از سوی مدیران بود یا نشانهای دیگر از شکاف عمیق درون باشگاه؟
مشکل اصلی نه نرخ برد است که البته فاجعهبار است: 39.68 درصد، در کنار رالف رانگنیک با 37.93 درصد. (اریک تنهاخ، ظاهراً، 54.69 درصد برد داشته است) و نه تعداد جامها یا آمار گلزنی. مسئله، نبود تعادل و فقدان حرکت رو به جلوست. آموریم همواره شبیه شخصیتی قرون وسطایی نبوده است. او صرفاً از همان ابتدا به باشگاه اشتباهی پیوست، اما مسئولیت این شکست باید میان او و کسانی که استخدامش کردند، تقسیم شود.

روبن تمام انرژی خود را صرف حفظ جایگاهش در منچستریونایتد کرد. عملاً فضایی برای پیشرفت باقی نمانده بود. او دائماً در حال جستوجو بود؛ ترمیم نقاط ضعف، ادغام بازیکنان جدید، ارزیابی عملکردشان، بازبینی دوباره کل تیم و سپس آغاز همه چیز از ابتدا. یافتن مسیر در میان تازهواردها و باتجربهها، پیروزی مقابل بزرگان، شکست برابر تیمهای ضعیفتر، انتقادهای بیپایان؛ چرخهای معیوب که گویی راه گریزی از آن وجود نداشت.
اگر به جدول لیگ برتر نگاه کنیم، جایگاه منچستریونایتد فاجعهبار نیست: رتبه پنجم یا ششم با شانس صعود به لیگ قهرمانان اروپا. این تیم حتی بیشترین موقعیت گلزنی فصل جاری لیگ برتر را هم دارد، اما در طول یک سال گذشته آیا واقعاً متوجه شدهاید بازی تهاجمی تیم حول چه کسی و چه مفهومی شکل گرفته است؟ چه پیوندهایی باید ستون فقرات تیم میبودند؟ اینها روی کاغذ زیباست. در واقعیت، با مربی خسته، انبوهی از بازیکنان، فقدان ثبات و شکایتهای بیپایان از هیئت مدیره مواجه هستیم. فشاری که حتی از پشت صفحه نمایش هم حس میشود، فشاری که در هر اظهارنظر جیمی کرگر، گری نویل و دیگر چهرههای رسانهای بریتانیا منعکس است.
روبن خسته بود و با کلمههای خودش سرنوشتش را امضا کرد. اگر منچستریونایتد میان تیم، کادر فنی، هیئت مدیره و هواداران به تعادل رسیده بود، هیچکدام از این اتفاقها رخ نمیداد: نه انفجارهای احساسی پس از مسابقات، نه اعتراض هواداران و نه این بحثهای بیپایان درباره مسیر توسعه باشگاه.
اخراج آموریم، درست مانند انتصابش، تنها حلقهای دیگر از زنجیره اتفاقهای عجیب منچستریونایتد امروز است و این فقط یک چیز را ثابت میکند: منچستریونایتد و هرج و مرج مدتهاست مترادف یکدیگر شدهاند.
انتهای پیام/





