عباس جدیدی: با علیرضا دبیر پدرکشتگی ندارم، کاپیتان و بزرگتر او هستم/در شورای شهر نه در لیست اصولگراها بودم و نه در لیست اصلاحطلبها!
عباس جدیدی یکی از معماهای پیچیده کشتی و ورزش ایران است. نابغه ای که در دوران ورزشی اش یک اعجوبه بود و بیش از هر کشتی گیر ایرانی پشت روس های چغر و بدبدن را به خاک مالید. مردی که در دوران کشتی به اندازه کیفیت و کمیتش قدر ندید و مدال نگرفت. یک فوق سنگین صاحب سبک که بی تردید وزنش از مدال هایی که گرفت و سکوهایی که بالا رفت، بسیار بیشتر است.
جدیدی بعد از دوران قهرمانی هم به شگفی سازی ادامه داد. آنجا که بدون هیچ تخصص و سواد سیاسی، ردای سیاست به تن کرد و به شورای شهر رفت تا این بار در جبهه سیاست همه را شگفت زده کند.
او البته یکی از منتقدان جدی علی دبیر و سیاست های مدیریتی رئیس فدراسیون کشتی است. مردی که اعتقاد دارد وظیفه رئیس فدراسیون ساختن کشتی است نه املاک!
جدیدی در کافه خبر میهمان ما بود و از هر دری صحبت کرد؛ از دوران آغاز کشتی تا روزهای قهرمانی، المپیک و البته شورای شهر و علیرضا دبیر.
بهتر است با یکی از بزرگترین کشتی گیران تاریخ ایران از نقطه صفر شروع کنی؛ عباس جدیدی کیست، چطور به سمت کشتی آمد و چه کارهایی برای کشتی ما کرده؟
خب من که نباید از خودم تعریف کنم! اگر از من بخواهند که از افتخارات و مدال هایم بگویم، اولا که مدالی هم نیست و تحفه ناقابلی بوده که با افتخار تقدیم مردم خوب ایران کردیم. اگر از من بپرسند اولین و بزرگترین افتخارم چیست، میگویم من یک کارگرزاده هستم و این بزرگترین افتخار من است که من با نان کارگری بزرگ شدم؛ پدرم یک کارگر بود، زحمتکش بود و بچههایش را با زحمت و عرق جبینش بزرگ کرد.
در جنوب شهر؟
من بچه جنوب شهر تهران بودم. یادم هست که پدرم در میدان غار (دروازه غار) یک مغازه بلور فروشی داشت؛ منزل ما هم واقع در خزانه بخارایی بود (با خنده میگوید وقتی خیلی بالاشهری شده بودیم رفته بودیم آنجا) خوشا به حال آن روزها؛ هنوز هوای آن کودکی و جوانی و بچه محلهایی که با هم بزرگ شدیم و هنوز هم همدیگر را میبینیم و یاد قدیمها میکنیم، یک نوستالژی خیلی قشنگ است برای من. بله؛ من در محله جنوب شهر و کوچههای خاکی آن به دنیا آمدم و بزرگ شدم.
چطور شد سمت کشتی رفتید؟
آن موقع در میدان غار یک زورخانهای بود به نام «زورخانه بهرام». من یکبار به آنجا رفتم؛ زورخانه بود و کشتی هم آموزش می دادند و جای خوبی بود؛ پدرم من را آنجا برده بود و چشمم به آن فضا آشنا شده بود. بعد از آن به یک باشگاه ورزشی (استادیومی بود) در پایین میدان غار، به نام "باشگاه ورزشی کارگران" که الان نام آن شهید معتمدی شده؛ من کلا کشتی را از آنجا شروع کردم؛ نه اینکه فیالبداهه سراغ کشتی بروم. آنجا یک استخری داشت؛ یک وقت هایی قاچاقی به آن استخر میرفتیم؛ پول بلیط هم نداشتیم. از بس که بعدازظهرها قاچاقی و بدون بلیط به آن استخر رفته بودیم، متصدی آنجا ما را نشان کرد و فهمید ما چه کار میکنیم و خلاصه یک روز توی استخر دنبالمان کرد و ما هم فرار کردیم؛ من هیچوقت این خاطره را یادم نمیرود. استخر خیلی بزرگی بود و پشتش درخت های بزرگی داشت. یک فنسی هم بود و ما که آن روزها بچه و زبر و زرنگ و تیز بودیم از زیر فنس ها فرار کردیم و نگذاشتیم دستش به ما برسد اگر نه کرک و پر ما کنده بود! در حین فرار از استخر کارگران، به ساختمان دیگری رفتیم و دیدیم که شاید ۱۰۰۰ تا بچه داشتند کشتی میگرفتند. میخواهم بگویم چقدر آن موقع علاقهمند به کشتی زیاد بود.

یعنی به صورت کامل اتفاقی وارد فضای کشتی شدید؟
توی یک سالن خیلی بزرگ ۳ تا تشک پهن بود و پلههای خیلی بزرگی داشت که از آن پلهها هم برای بدنسازی میدویدند. من از ترس اینکه نگهبان استخر ما را نگیرد و ما را نزند و درب و داغان نکند، در حالت فرار سر از سالن کشتی درآوردم و برای اینکه ما را پیدا نکند، با همان شلوار و کتانی چینی و زیرپیراهنی که داشتم، بدو بدو رفتم روی تشک و قاطی بچهها شروع کردم به ورزش که نتواند من را پیدا کند! خلاصه همان روز با ۴_۵ نفر کشتی گرفتم. هیچوقت یادم نمیرود. مربی هم بود، خیلی شلوغ بود. شاید با ۲_۳ نفر نه کشتی اصولی، کشتی خیابانی و کوچهای گرفتم. هرکسی که جلویم میآمد، میزدم.
بعدش چه شد؟
یک مربی بالای سرم آمد و گفت تو چند وقت است کار میکنی و من نمیدانستم معنی این حرف چیست و هی میخندیدم! به من گفت نیشت را ببند و دوباره پرسید: دارم میگویم چند وقت است کار میکنی و خب من واقعا این اصطلاحات را نمیدانستم؛ بعدا متوجه شدم که مربی میپرسید چند وقت است کشتی کار میکنی. مربی میدید که من با هر کسی که کشتی میگرفتم، او را زمین میزدم و به طرف من آمد. مربیهای خوبی آنجا بودند؛ خدا رحمت کند "غلام نظری" بود، "اصغر مهرآموز" بود (حسینقلی)، "رضا خرسند" که او را هم خدا رحمت کند. بعدا هم آقای "شمسالدین سیدعباسی" آمد و مربی آنجا شد.
خاطره جالبی از آن دوران دارید؟
روز اول من هیچی بلد نبودم. میگویند "درس ادیب گر بود زمزمه محبتی، جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را" و من هیچوقت یادم نمیرود که آقای غلام نظری (خدا رحمتش کند) که همان اوایل جنگ به درجه رفیع شهادت نائل شد، رفت و یک دوبنده سبز برایم از درون کمدش آورد. من یک شلوار معمولی داشتم چون داشت میدید من با هرکسی که سرشاخ میشوم، ۱ دقیقهای او را زمین میزدم، گفت بیا پسر؛ لباس کشتی نداری؟ همه آنجا دوبنده داشتند. خدا شاهد است نمیدانید آن دوبنده سبزرنگی که به عنوان تشویق به من دهد، چه جرقهای در ذهن من ایجاد کرد و بعد وقتی من آن دوبنده را پوشیدم، یکهو مثل موشک شدم (احساس قدرت کردم) و شاید سرعت و فرزی من ۲۰ برابر بیشتر شد.
چه سالی بود؟
سال ۵۸ بود و من سال ۵۹ هم قهرمان نوجوانان ایران و هم قهرمان استان تهران شدم و یک حکم هم هنوز از آن روزها در خانه دارم که سرهنگ آذرخش که فکر کنم رئیس هیئت کشتی آن موقع بود آن حکم را امضا کرده. میخواهم بگویم که نقش معلم و مربی چقدر مهم است. ممکن بود اگر مربی دیگری بود، با یک برخورد و نگاه قهری (که برای چه اینجا آمدهای و برو بیرون و ...) باعث میشد من از آنجا هم فرار میکردم و به جای دیگری میرفتم. ولی با یک عشق و علاقه و با یک دوبنده پلاستیکی سبزرنگ من را جذب اینکار کرد و من وقتی دوبنده را گرفتم و پوشیدم، احساس غرور داشتم و احساس میکردم انگار یکی من را از زمین بلند کرده. اینگونه بود که من به کشتی علاقهمند شدم. از فردای آن روز با همان دوبنده سبز به تمرین رفتم و لباس هایم را هم داخل پلاستیک روی پلهها گذاشته بودم.
حتما کفش کشتی هم نداشتید، دیگر؟
بله! مربی یواش یواش به من گفت که با این کتانیها روی تشک نیا؛ تشک کثیف میشود و چون زیرش هم میخ دارد ممکن است به سر بقیه بخورد. من دیگر آن کتانیها را کنار گذاشتم و پابرهنه تمرین میکردم. کفش نداشتم ولی وقتی جورابم را در میآوردم و با آن دوبنده سبز، هیچکس نمیتوانست حریف من باشد. بعد قهرمان نوجوانان تهران شدم و از دست همان آقای آذرخش یک جفت کفش کشتی گرفتم.
خانواده شما مثل پدر، مادر و ... مخالفتی با کشتیگیر شدن شما نداشتند؟
در جنوبشهر بخواهی نخواهی کشتیگیر میشوی. اصلا وقتی آدم توی کوچه میرود باید بتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد. یا بچه محلها با هم دعوا میکردند یا باید از این محله به محله دیگر میرفتی و کمک رفیقهایت دعوا میکردی یا آنها به محله شما میآمدند و باید دعوا میکردی؛ گروهی میشدند و به محله ما میآمدند و مثلا دعوا، یا بعضی وقت ها ما میرفتیم و چنین فضایی وجود داشت. ما کشتی را در زمینهای خاکی و ... یاد گرفته بودیم. وقتی که من رفتم کشتی، یکی دو سالی آنجا کشتی گرفتم و در آن رده سنی (نوجوانی) خوب بودم. من یادم هست همیشه من را از طرف باشگاه کارگران به سالن هفت تیر میبردند، آن موقع اسم دیگری داشت، به اسم بدیعزادگان. وقتی به آنجا میرفتیم و کشتی میگرفتیم ۸_۹ تا کشتی میگرفتیم و تازه فینالیست میشدیم؛ آن زمان که ما نوجوانان و جوانان بودیم. زمان هر کشتی ۲ تا تایم ۳ دقیقهای بود و گاهی کشتیها تا ساعت ۹ شب طول میکشید.
خاطره بدی هم از آن دوران دارید؟
چند سال بود کشتی میگرفتم که خانهمان آتش گرفت و تمام زار و زندگی ما سوخت. آن روز مادرم توی حیاط داشت توی تشت لباس میشست، خانهمان شمالی بود. یک خانه دو طبقه و نیم بود. یک کوچه خیلی بزرگ بود که شاید ۲۰۰ خانه در آن وجود داشت و شاید تنها خانه ما و ۲ خانه دیگر در آن کوچه ۲ طبقه بود. یک دفعه مادرم میبیند خانهمان یک پرده از آتش شده و همه چیزمان سوخت. هم روزهای سخت و هم روزهای خوبی را پشت سر گذاشتم. مادرم زن خیلی خوبی بود. پدرم مرد بسیار زحمتکشی بود و انسان باخدا و باتقوایی بود و همیشه امید و اتکایش به خدا بود و ما را هم خوب بزرگ کرد.
شما از همان نوجوانی هم به نظر کمک حال خانواده بودید؛ این طور نیست؟
بعضیها گاهی افتخار میکنند که ما پول توجیبی از پدرمان نمیگیریم. میگویم پول توجیبی به کنار، من وقتی بچه بودم، خرج خانه میدادم. من کار میکردم.از مدرسه که به خانه میآمدم، بعدش کار میکردم. عین آمار هر ۳ ماه تعطیلی را من یا در تریکوبافی کار میکردم یا در بازار کفاشهای "سید ولی". هنوز هم گاهی که به آنجا میروم برایم خاطره است. من همیشه کار کردم و دوست داشتم همیشه کمک پدرم کنم.
پس از ابتدا در محله پیروزی نبودید؟
نه؛ آتشسوزی باعث شد ما به یک محله دیگر برویم و به سمت خیابان پرستار و سیزده آبان رفتیم. پدرم آنجا و پایینتر از چهارراه ائمهاطهار و نرسیده به تاکسیرانی یک مغازه بستنی فروشی به نام "گل و بلبل" راه انداخت. من هم همیشه میرفتم و کمکش میکردم؛ یک زمینی را هم آنجا گرفتیم و خودمان آنجا با کمک همدیگر (من و برادرها و خواهرم) خانه ساختیم. آن موقع زندگیها خوب بود. مردم خوش بودند. همه به هم کمک میکردند ولی سختیهایی را هم داشت.
با تغیر محل زندگی، کشتی را چه کار کردید؟
چون به کشتی علاقه داشتم در نزدیکی خانه جدید هم دنبال سالن کشتی میگشتم. خیلی گشتم. در خیابان نبرد، یک جا دیدم نوشته "زورخانه" و اسمش هم "زورخانه شیر" بود و هنوز هم هست؛ آقای طاهری آنجا ضرب میگیرد. خدا رحمت کند حاج محمود پدر آقای طاهری را؛ من وارد باشگاه این زورخانه شدم و گفتم میخواهم کشتی کار کنم. یک تشک ۴×۴ داشت که بالای زورخانه پهن بود. یک مربی هم به نام جعفر آقایی آنجا حضور داشت. خدا رحمتش کند کشتیگیرهای خوبی را تربیت کرد. جعفر لشنی، جواد لشنی اینها شاگرد جعفر آقایی بودند و در زورخانه شیر تمرین میکردند و من هم بچه بودم و وارد آنجا شدم.
شهریه اش چقدر بود؟
شهریه آنجا ۵ تومان بود(۵ تا یک تومانی). من ماه اول را دادم و ماه دوم پول نداشتم که بخواهم شهریه را بدهم. ۵ تومان هم زیاد بود. ماه دوم که باشگاه آمدم، تمرین کردم. خدا رحمت کند حاج محمود را؛ یادش رفت از ما شهریه بگیرد و ما ماه دوم را به روی خودمان نیاوردیم. ماه سوم آمدیم بیاییم باشگاه و گفتیم که خب برویم، اگر از ما پول گرفت، گفت شهریه، خب میدهیم. خدابیامرز حاج محمود ماه سوم یادش افتاد شهریه ماه دوم را نگرفته و من هم فرار کردم! به انتهای خیابان نبرد رفتم و دنبال یک باشگاه رایگان که شهریه نخواهد بودم. در انتهای خیابان نبرد یک مرکز بهزیستی و برای بهزیستی بود بنام "باشگاه شهید عباس ارشاد". یک مربی خیلی خوبی هم به نام آقای مقدم داشت که ایشان بعدا سفیر جمهوری اسلامی در سوئد شد. مربی خوب و باکلاس و آدم فهیمی بود. هر جا هست خدا حفظش کند. آن باشگاه شهریه نمیگرفتند و رایگان بود. آنجا هم تمرین کردم و کشتی میگرفتم و همه را فیتیلهپیچ میکردم و چند مسابقه داخلی هم آنجا برگزار شد. مسابقات خیلی خوبی به شکل ۱۰ جانبه آنجا برگزار میشد. حکمها و مدالهایش را دارم. یک وقتی آن حکمها و مدالها را نگاه میکنم و میگویم "ای داد بیداد" چه روزگاری بود. یک جا بند نمیشدم و از باشگاه ارشاد هم به باشگاه تختی واقع در محدوده پشتی قصرفیروزه رفتم. آقای عسگری نامی بود که آنجا با آقای اسکندر کشتی تمرین میداد. برادر خدابیامرزم هم آنجا کشتی تمرین میکرد. یک سالی هم آنجا کشتی تمرین کردیم. یکدفعه دیدیم آنجا را تعطیل کردند. گفتیم چرا؟ دیدیم آنجا را به محل نگهداری اسرای جنگی تبدیل کردند و از آنجا به باشگاه تکاور رفتیم.

کلا مارکوپولو بودید از بس باشگاه عوض کردید!
آقای عسگری و اسکندر به باشگاه تکاور آمدند و در این باشگاه روزهای زوج تمرین میدادند و روزهای فرد هم آقای مرتضی لطیفی تمرین میداد. من هم روزهای زوج میرفتم و هم روزهای فرد و تمرین میکردم. در این بین من مغازه بستنی فروشی پدرم را هم اداره میکردم و آنجا کمک پدرم بودم. یک وقت هایی به بچهها میگویم مربی بدنسازی من پدرم بود. میگویند چرا؟ میگویم زمانی که بچه بودم، بستنیسازی میکردیم. آن موقع یک قالب های بزرگی بود که شیر درون آن میریختیم و با پاروهای بزرگ هم میزدیم. گاهی روزی ۴ ساعت من با آن پاروها شیر را هم میزدم. بازوها و خط سینه من عین بدنسازها شده بود. شاید آدم نخواهد خاطراتی که کمی ناخوشایند هستند را تعریف کند. از باشگاه تکاور هم بیرون آمدم. البته مربیانم خیلی برای من زحمت کشیدند اما طوری شده بود که به هر باشگاهی که میرفتم، میدیدم دیگر کسی نیست که با من تمرین کند.
بعد از آن چه شد؟
به باشگاه استقلال (استقلال مرکز) رفتم. آنجا آقایی بود به نام حسن تقیزاده. خدا رحمتش کند. آقای محمد نوایی بود. آقای تهرانی بود. روزهای فرد آقای معزیپور تمرین میدادند. آنجا هم تمرین میکردم و یواش یواش داشتم برای خودم توی کشتی اسم در میکردم.۱۷_۱۸ ساله بودم ولی خب از تیم بزرگسالان تهران (به مسابقات) میآمدم و دوم یا سوم تهران میشدم؛ بعد از آن هم از باشگاه استقلال به باشگاه ناشنوایان و پیش آقای پرویز سیروسپور رفتم. خدا رحمتش کند و شاگرد او بودم.
فکر می کنم از آنجا بود که کشتی یک جورهایی برای شما معنا پیدا کرد.
آنجا تازه الفبای کشتی را فهمیدم؛ اینکه گارد چیست، سرشاخ چیست، کشتی آماتوری چشم من را به دنیای کشتی باز کرد. آن موقع در باشگاه ناشنوایان خیلیها خوب بودند. خسرو کارآمد، برادران کارآمد، رضا نوذر ایرانی. تیم ناشنوایان آن موقع با تیم ملی ایران سپر به سپر بودند. ایشان (پرویز سیروسپور) خیلی روی من کار کرد. بعد مربی تیم ملی شدند و من را به سالن تیم ملی بردند و من با بچه های تیم ملی تمرین کردم. آقای سیروسپور در اولین تمرینی که من را با یکی از بچههای تیم ملی انداخت، پهلوان حسین محبی بود. من هیچوقت یادم نمیرود که وقتی دست به دست ایشان دادم، احساس غرور میکردم.
اولین مسابقات جهانی یا آسیایی که شرکت کردید را یادتان هست؟
اولین مسابقات جوانان جهان در مغولستان و سال ۶۸ بود که من قهرمان جهان شدم. بعد به مسابقات انتخابی تیم ملی آمدم و فینال به آقای حسین محبی خوردم. حسین محبی خیلی پهلوان بود. دو برادر حسین و حسن شاید بخاطر همین جنگ تحمیلی ایران و عراق و آن تحریم ها و اینکه ما چند سال المپیک نرفتیم، واقعا حقشان خورده شد. اگرنه اینها به راحتی چندین سال قهرمان جهان و المپیک میشدند. محمد بزمآور، رضا سوختهسرایی، برداران محبی، همه در شرایط تحریم و ... کسانی بودند که در کشتی به حقشان نرسیدند.
محبی را بردید؟
فینال خوبی را با محبی برگزار کردم. ایشان خیلی پهلوان و دلاور بودند. آقای حسین محبی من را بردند. بعد سال ۹۰ من (عضو) تیم ملی شدم که مسابقات در وارنا بلغارستان برگزار شد. کشتیهای خیلی خوبی آنجا گرفتم. من با یک کشتیگیر کوبایی به نام "لیمونتا" کشتی گرفتم. فیلمش موجود است من ۳ بر ۱ از او جلو بودم. ۱۵ ثانیه مانده بود که کشتی تمام شود، من یک زشت و زیبا خوردم و ۴ بر ۳ کشتی را باختم. همان باعث شد که فینالیست نشوم. سال های بعد هم به مسابقات بازیهای المپیک ۹۲ بارسلون رسیدیم که من آپاندیسم پاره شد و نتوانستم شرکت کنم؛ آن سال من برای مسابقات آسیایی تهران عضو تیم ملی شده بودم و وقتی که آپاندیسم را عمل کردم، شاید ۲۰ روز (حدود ۱ ماه) بعد از اینکه از اتاق عمل بیرون آمدم، مسابقات انتخابی برای من گذاشتند که نباید میگذاشتند. آن سال من بخاطر عمل آپاندیسم نتوانستم بروم؛ المپیک بارسلون بود فکر کنم (سال ۹۲) و بعد مسابقات جهانی تورنتو کانادا شد (سال ۹۳) و قهرمان جهان شدم.
سوالی که وجود دارد این است که چرا شما همیشه یک وزن بالاتر کشتی می گرفتید؟!
یک حادثه و اتفاقی برای من به وجود آوردند و حالا بیان آن موضوع خیلی برایم دردآور است. این اتفاق باعث شد سال ۹۴ من محروم شوم و از مسابقات دور بمانم. سال ۹۵ من را در یک وزن بالاتر شرکت دادند در صورتی که من انتخابی شرکت کردم و سال ۹۵ عضو تیم ملی شدم ولی نگذاشتند در وزن خودم کشتی بگیرم و گفتند یک وزن برو بالاتر! سال ۹۵ با یک وزن بالاتر قهرمان جهان شدم. مسابقات جهانی آتلانتا بود، قبل از المپیک؛ سال ۹۶ باید در المپیک قهرمان می شدم و با حقخوری کشتیگیر آمریکایی نقره گرفتم. سال ۹۷ هم مسابقات جهانی روسیه بود که مورد غضب قرار گرفتم و من را نبردند؛ سال ۹۸ قهرمان جهان شدم. سال ۹۹ باز در آنکارا قهرمان جهان شدم و سال ۲۰۰۰ سیدنی با ۱۰۰ کیلو وزن ما را در ۱۳۰ گذاشتند و چهارم المپیک شدیم. در این وانفسا هم ۳_۴ بار در جامجهانی کشتی قهرمان جهان شدم. ۶_۷ تا مدال آسیایی دارم و بخواهم بگویم طولانی میشود. ۲ تا مدال بازیهای المپیک آسیایی گرفتم و الی آخر.
در کشتی هیچ وقت تلاش کردید مثل تختی باشید؟ یا حتی خارج از کشتی؟
کشتی برای من یک کلاس انسانسازی بود. من از اولش جهان پهلوان تختی را نمیشناختم. شاید چندین سال کشتی میگرفتم و آن موقع با اسم تختی زیاد مانوس نبودیم. بعد یواش یواش و رفته رفته با نام و تفکر و مرام و معرفت آقای تختی آشنا شدم. همه میگویند ما دوست داریم الگویمان تختی باشد. اولا مدال گرفتن راحت است، نگهداشتناش سخت است. قهرمان شدن با پهلوان بودن فرق میکند.
بالاخره مردم را در کوچه و خیابان میبینید، برخوردها را میبینید. به نظر شما عباس جدیدی در دید مردم قهرمان است یا پهلوان؟
تا یک جایی که من دنبال کشتی را گرفتم، دوست داشتم قهرمان باشم. از یک فصلی به اینطرف در دنیای کشتی، وقتی که با سرگذشت اول شاه مردان علی علیهالسلام آشنا شدم، الگوی همه ما علی علیهالسلام است و به تبع آن کسانی که تاسی کردند از راه مولا علی. من با فرهنگ و فلسفه این کار یواش یواش آشنا شدم و دیدم افرادی چون پوریای ولی، جوانمرد قصاب و ... کسانی بودند که از راه و فرهنگ مولا علی تاسی گرفته بودند و نامشان بلندآوازه شده بود. خود غلامرضا تختی شاگرد مکتب مولا علی علیهالسلام بود و ما که هیچوقت به گرد خاک پای مولا علی هم نمیرسیم ولی خب میتوانیم اقتدا کنیم به شاه مردان علی علیه السلام و به تبع آن از کسانی که مثل تختی با تاسی از نام علی نامشان بلندآوازه شد. بالاخره ما هیئتی بودیم و این موضوعات را دوست داشتیم. این را هم بگویم که اگر کسی بخواهد پهلوان باشد، اصلا نباید حتما کشتی بگیرد. هر کسی در لباس خودش میتواند پهلوان باشد. یک راننده تاکسی، یک پزشک، یک مهندس، یک کارمند، یک کارگر. هر کسی در لباس خودش. خود پوریای ولی، موقعی که حریفش را زمین میزد، پوریای ولی نشد موقعی که زمین خورد، شد پوریای ولی؛ برای اینکه نفسش را شکست که دل یک مادری را شاد کند و داستانش را همه شما میدانید. این شعر پوریای ولی گفت که:
صیدم به کمند است/
از همت داوود نبی بخت بلند است/
افتادگی آموز اگر طالب فیضی/
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
جالب است؛ این همه سال پوریای ولی مردم را زمین میزد. چرا نامش بلندآوازه نشد، چرا پوریای ولی نشد، با آن یک باخت شد پوریای ولی! به خاطر اینکه آن پهلوان وسط میدان شهر از غرورش گذشت و خود را زمین زد و به حریف باخت و به عرش آسمان رسید و شد پوریای ولی. امیدوارم خدا کمک کند. میگویند طول زندگی مهم نیست، عرضش مهم است. خدا عاقبت ما را بخیر کند. عاقبت به خیری خیلی مهم است.
عباس آقا در دورانی که کشتی گرفتید بهترین کشتی یا پراسترس ترین کشتی که گرفتید، کدام بود؟
فینال مسابقات جهانی تهران برای من خیلی سنگین بود؛ هیچوقت نمیتوانم یاد آنشب بیافتم. حتی فکر میکنم اگر یک بار دیگر آن اتفاق بیفتد، نتوانم. آنقدر که فضا سنگین بود. بعضیها میگفتند در ایران امتیاز میزبانی است، نه! برعکس است. من یکی از کسانی بودم که اخلاقم اینطوری بود که در خارج و کشتیهای خارجی خیلی راحتتر بودم. در کشتی این جو، فضای مردم، تماشاچیان و خواستههایی که مردم دارند، واقعا سنگین است و من یکی از کسانی بودم که کشتی در ایران برای من به مراتب سختتر از خارج بود. فینال مسابقات جهانی؛ اسمش سالن ۱۲ هزار نفره بود! آن شب ۲۰ هزار نفر آدم آنجا بودند و ۸۰ میلیون ایرانی پای تلویزیون. آنشب فینال من هم به یک کشتیگیری از لهستان خورده بودم. کشتیگیر معروفی که ۳ ماه پیشش قهرمان اروپا شده بود و تمام فینالیستها را با اختلاف ۱۰ امتیاز از لب تیغ گذرانده بود.
استرس داشتید؟
آن شب هم شب من نبود. من قبل از آن مسابقه ۱ روز و نیم نتوانستم از استرس غذا بخورم، نتوانستم بخوابم. میدانستم به فینال میآیم. اتفاقا فینالیست شدنم هم خیلی سخت بود. در بدترین قرعه. من، دور اول با کشتیگیر روس افتادم، دور دوم با حریف آمریکایی و ... یعنی وقتی فینالیست شدم، دیگر خسته شده بودم.
اما فینال را هم بردید...
آن شب وقتی وارد تشک شدم، فقط از خدا یک چیز خواستم. گفتم "خدایا این مدال را به من نده؛ این مدال را به این مردم بده" خدایا خودت کمک کن. فقط ازتو میخواهم که مردم خوشحال از در استادیوم بیرون بروند. شاید آن شب من از اینکه خودم را ندیدم، خدا کمکم کرد. اصلا برای خودم مهم نبود که مثلا طلا بگیرم فقط گفتم خدایا کمک کن این مردم با خنده و شادی از این استادیوم بیرون بروند. شب خاطرهانگیزی بود؛ تلخ و شیرین. هم سنگین بود و هم شیرین. هم دردناک و ناگوار. شیرینترین مدالم را آنجا گرفتم و خاطره خوبی برایم بود.
عباس جدیدی شاید الان که با خودش فکر کند بگوید اگر به غقب برگردم شاید خیلی از کارها را انجام ندهم؟
ببینید شاعر میگوید: "هر چه دلم خواست نشد/هر چه خدا خواست شد" من شاید اگر تجربه الان را داشتم و در عنفوان جوانی پا به عرصه کشتی گذاشته بودم و شاید اگر یک دهم تجربه الان را داشتم، اصلا ورق عوض میشد. من خیلی مدالها را بخاطر نپختگی و بیتجربگی از دست دادم.
شاعر میگوید: "بیپیر مرو تو در خرابات/هر چند که سکندر زمانی" هر کاری پیر و مرشد و مرادی میخواهد که تو دنبالهرو او باشی. من نمیتوانستم یک جا بند بشوم و فضایی در ذهنم بود که شاید طول و دراز باشد و نمیتوانم برایتان بازگو کنم؛ بخش زیادی از مدالهایی که می توانستم بگیرم و نگرفتم بخاطر جوانی، بیتجربگی، ناپختگی یا غرور بود.غرور خیلی بد است؛ یک وقت هایی آدم پشت سرش را نگاه میکند و میبیند ای وای مهمترین سرمایهای که داشتی و نمیدانستی سرمایه است، جوانی، وقت و عمر تو بوده است که گذراندی.
کجا دچار غرور شدید؟
هر کسی بخواهد بگوید من فلان و بهمان (دچار غرور نشدم) دروغ می گوید. ببخشید ما انسانها شیر خام خوردهایم و هر جایی که آسیبی به ما وارد شده، از غرور ما بوده است. یک وقت هایی ما واقعیتی را میبینیم ولی یک حسی به ما غالب میشود که چشممان روی آن واقعیتها بسته میشود و موقعی میفهمیم که دیر شده است. خیلی وقتها که مثلا من را به مدارس یا باشگاهها برای سخنرانی برای جوانها میبرند، میگویم بچهها دچار غرور شدن یکی از بزرگترین آفتها است. چرا که با غرور هم کور، هم لال و هم کر میشوی و نمیشنوی. غرور از شیطان میآید. آنجایی که میگویند انسانها به مرشد، پیر و مراد، معلم، راهبر نیاز دارند همین جاست. یکی باید چراغ قوه را جلویت بگیرد، آن مربی حس مربیگری خود را برساند که تو نکته را بگیری. مثل همان دوبنده سبزی که به من دادند و من را عاشق کشتی کردند. میتوانستند با یک نگاه قهری من را زده کنند. اصلا معلمی شغل انبیاست و معلم و مربی مسئولیت سنگینی بر عهده دارند و من نمیخواهم همه باختهایم را گردن این و آن بیندازم. این نامردی است و غلط است. ای کاش من تجربه خیلی از کارها را داشتم. متاسفانه مرغم یکپا داشت. نمیدانم چرا! خیلی هم خواستم این اخلاق را از خودم دور کنم نمیدانم چرا نشد.

صادقانه بگویید، میشود گفت که مدال طلای المپیک برای عباس جدیدی یک حسرت است؟
خیلی. من اگر بخواهم صادقانه صحبت کنم شاید به بعضیها بربخورد. روی من پوکر کردند! من کشتیگیری بودم که هیچوقت نگذاشتند در وزن خودم کشتی بگیرم. همیشه با من قمار میکردند.
آیا به این دلیل نبود که شما خیلی خوب بودید؟ مثلا میگفتند اینکه بالاخره بالا میرود و مدال هم میگیرد در یک وزن بالاتر...
چون خاطره بازی است آدم باید یکسری چیزها را هم بگوید و کسی نباید ناراحت شود. من با همه رقبایم هنوز رفیق هستم و خودتان میدانید من بدبخت رفیقم؛ شاید خیلی از چیزهایی که ما ضرر کردیم، بخاطر همین بوده باشد. پدرم همیشه میگوید که چرا آنقدر رفیقبازی میکنی و شاید گاهی یک وقت هایی که دچار مشکل میشوی بخاطر این است که خیلی رفیق بازی میکنی. من این را هم نمیتوانم از خودم دور کنم، بدبخت رفیقم؛ یک جاهایی شاید برای مرام و معرفت بود. مثلا سرمربی تیم میگفت آقا تیمم در ۱۰۰ کیلو ضعیف است و بالاخره هندوانه محبوبی را هم زیر بغل آدم میگذاشتند و ما هم میگفتیم باشد آقا برویم، ۱۶۰ کیلو برویم، ۲۰۰ کیلو برویم؛ کجا برویم؛ هر جا میگویید برویم! یک وقتهایی هم ما را توی فضای مرام و معرفتی میانداختند و می گفتند مملکت، تیم ملی و ... در خطر است و فلان وزن را ما خالی داریم و یک وقت هایی هم جلوی دوستم رسول خادم که ما با هم هموزن بودیم...
خب؟چه اتفاقی بین شما و رسول خادم می افتاد؟
خدا رحمت کند حاج محمد خادم پدر رسول خادم را. آدم خیلی خوبی بود و من هم خیلی ایشان را دوست داشتم و دارم. من حاج محمد خادم را آدم بزرگی میدیدم و میبینم. خود برادران خادم هم. من جلوی رویشان هم میگویم. میگویم تمام مدالهایشان را مدیون پدرشان هستند. پدری بود که مثل شیر بالای سر این بچهها بود؛ هم بلد کار، هم هدایت کُن؛ نمیگذاشت اینها از توی اردو تکان بخورند.
و ماجرای رسول خادم ...
من یک روز با پدر رسول خادم شوخی کردم. چون یک وقت هایی با هم یک ناراحتی هایی هم داشتیم برای اینکه رقیب بودیم. طبیعی است و از روی نفس بد نبود. حالا همه بودند و ما هم بودیم. یک روز به او گفتم حاج آقا خادم من پسرت را بردهام. قانونش این است که هر که در انتخابی برده، آن کسی که باخته باید یک وزن بالاتر برود. من هم پسرت را بردم و هم من را یک وزن می بری بالاتر؟ خب اگر میخواستی من را یک وزن بالاتر ببری، پس چرا انتخابی گذاشتی؟ (با لهجه) میگفت نه "عباس جان؛ میدُنی چیه؟ تو زورت از رسول من بیشتر است و توی ۱۰۰ کیلو بهتر جواب میدی". یادش بخیر؛ خاطرات خوبی بود.
هنوز با رسول خادم ارتباط دارید؟
بله، بله. من با هیچکس مشکل ندارم، من آدم صریحی هستم؛ همه عباس جدیدی را در جامعه به کشتی میشناسند. من با هیچکس در جامعه کشتی، با هیچکس در ایران به مشکل نخوردم و مشکل ندارم؛ حتی با آقای دبیر. مگر آقای دبیر کجای زندگی من را کوچک و تنگ میکند؟
اصلا در این سالها به فدراسیون نرفتید؟ یا از شما نخواستند به فدراسیون بروید؟
ما در اصول با ایشان (علیرضا دبیر) مشکل داریم. بحث این است. ما مسلمانیم. شیعه علی و بچههای علی هستیم و اگر کینه و عداوت و دشمنیمان بخواهد در قلبمان رسوب کند، ببخشید آن نمازی که به کمرمان میزنیم، قبول نمیشود و غلط است. من با هیچکس مشکل ندارم. نه با رفقای قدیمم، نه با رقبای قدیمم. ما با خیلیها کشتی گرفتیم و برد و باخت داشتیم. از پوریای ولی تا پایین بگیر و بیا؛ همه باختند. اصلا مگر میشود کسی نباخته باشد.
عباس آقا آخرین بار علیرضا دبیر را کی دیدهاید؟
من نه با علی دبیر پدرکشتگی دارم و نه خدایی نکرده با ایشان مشکلی. چرا در فضای مجازی آدم تا یک حرفی میزند، می آیند و این را پیراهن عثمان میکنند؟ میگویند بفرما و بتمرگ یک معنی میدهد؛ پدرم همیشه این را به من میگوید. میگوید آقای عباس جدیدی! دوست کسی است که تو را به گریه بیندازد و دشمن کسی است که تو را بخنداند و هندوانه را زیر بغلت بگذارد. بخدا قسم مقابل آدم هایی که جلوی روی تو اشتباهت را میگویند باید سجده کنی، تا اینکه بروند و زیرآب تو را از پشتسر بزنند. من زندگی کردن را از روی تشک کشتی یاد گرفتهام که از روبرو با طرفت سرشاخ شو. از پشت سر بزنی، خنجر زدنت نامردی است. من بخواهم برای طرف قربانت، چاکرم، مخلصم بکنم و از پشت سر بروم و رگ و ریشه و زیرآبش را بزنم میشوم منافق و نامرد و دیگر نمیشود اسم پهلوانی روی آدم گذاشت. من میتوانستم مثل خیلی از افراد دیگر، قربان صدقه طرف بروم و امتیازاتم را هم بگیرم ولی از پشت زیرآب او (علی دبیر) را بزنم. ببخشید من به عنوان کاپیتان و بزرگتر ایشان هستم. حکم ولایت بر ایشان دارم؛ من وقتی میبینم کارش اشتباه است، وقتی که میبینم در جامعه خیلی ها علیه او هستند، دلم میسوزد و میخواهم کمک کنم و اینکه بد نیست.
خودتان آدم نقدپذیری هستید؟
بخدا قسم اگر وقتی که من جوان بودم و اگر میآمدند و اشتباهاتم را جلوی رویم میگفتند و از من رودربایستی نمیکردند یا یقه من را میگرفتند و به دیوار میچسباندند که عباس اینکار را نکن، اشتباه است، سوخت میدهی، باخت میدهی؛ قبول می کردم. ولی کسی نبود ایراد من را بگیرد. چون من عباس جدیدی شده بودم، قهرمان شده بودم، من کار اشتباه هم می کردم، نمیآمدند به من بگویند. من هم انسان هستم و انسان هم یک آن غفلت میکند. ما وقتی غافل میشویم اهل خسران میشویم که به خودمان خسارت میزنیم. در قرآن هم آمده است که خدایا مرا به خودم وامگذار.
یعنی حرف شما این است که حرف هایی که می زدید برای کمک به دبیر بوده؟
من چه پدرکشتگی با آقای دبیر دارم؟ به عنوان بزرگتر وقتی میبینم دارد اشتباه می کند، مثل بقیه نمیگویم "به به ، سرت سر شاهه" و برو گازش را بگیر"؛ همین فرمان را برو! خب بابا سرت میخورد به سنگ! من نه با آقای دبیر، با تمام رفقا و رقبایم، وقتی میبینم یک اشتباهی میکنند، دلم میسوزد و به آنها میگویم.
هیچوقت از شما نخواستند به فدراسیون بروید و کمک کنید یا مشاوره بدهید؟
من تعریف و تمجید الکی بلد نیستم. پدر و مادرم من را جور دیگری بزرگ کردهاند. ببخشید من پدرسوخته بازی را بلد نیستم و نمیتوانم طور دیگری رفتار کنم. در خیلی از مصاحبهها شاید نظر کارشناسی صریح و واقعبینانه دادهام، آن چیزی که خیلیها پرهیز میکنند که مبادا گردی به قبایشان بنشیند، ولی من گفتهام. چون مردم از من جز حقیقت چیز دیگری نمیخواهند. چون اگر من کلامی غیر از واقعیت بیان کنم، مردم حواسجمع هستند. مردم ما باهوش هستند و میفهمند و شاید بخاطر همین موضوعات یک عده این تفکرات من را برنتابند. من همین الان هم اگر (علیرضا دبیر) اشتباه کند، باز به او میگویم در صورتی که خیلیها به من گفتند که عباس جدیدی ول کن و بی خیال باش.
اصلا تا حالا به خود علیرضا دبیر زنگ زدهاید که بگویید علی اشتباه میکنی یا نه؟
بله؛ اتفاقا چند بار. متاسفانه یک وقت هایی من میفهمم طرف غافل شده و از غفلتی که بر او مستولی شده، ناراحت میشوم. من هر چه توی دلم هست روی زبانم است و واقعا شاید چیزی بوده که خودم حسرتش را داشتهام و چیز گمشدهای است. آن موقعها شاید اگر یکی میآمد و جلوی من میایستاد و باحالت مطالبهگری یقه من را میگرفت و میگفت عباس جدیدی کارت اشتباه است، وضعیتم بهتر بود. همینطور که دارم نوکری پدر و مادرم را میکنم، دستش را میشویم، تر و خشکش میکنم، به این امید که خدا یک ذره از بار گناهانی که من داشتم و یک جاهایی حرف پدرم را گوش ندادم و ضرر کردم را ببخشد. شاید در جوانی غافل شده بودم و غرور بر من مستولی شده بود و همین پدرم که یک وقتهایی جلوی من می خواست بگوید که اینکار را نکن، من قبول نمیکردم؛ هر وقت هم گفت و من گوش نکردم، سرم به سنگ خورد. فکر نکنم هیچکس در ایران به اندازه من آزمون و خطا داشته باشد. چه در کشتی، چه در زندگی. من خیلی آزمون و خطا داشتم. خیلی از صفر شروع کردم و بالا آمدم و دوباره زمین خوردم و دوباره بالا آمدم. احساس میکنم خوب است این تجاربم را به جوانان بگویم که بچهها غافل نشوید، ملتمسانه پشت این دوربین میگویم و به جوانها التماس میکنم، بچهها غافل نشوید. غرور شما را نگیرد، به پدر و مادرهای تان عین اولیا و انبیاء توجه کنید و به حرفشان گوش بدهید و نوکری آنها را بکنید. من به عنوان کسی که خیلی آزمون و خطا داشتم و آسیبهایی دیدم، میگویم وای خدایا! چقدر من باختم. باخت فقط این نیست که دستت جلوی حریف پایین بیایید. من چیزهایی باختم که اصلا قیمت ندارد. به بچههای دهه ۷۰، ۸۰ و ۹۰ میگویم تنها چیزی که برنمیگردد و المثنی ندارد عمر است؛ به عمرتان ضرر نزنید.
عباس جدیدی هیچوقت دوست نداشته رئیس فدراسیون کشتی شود؟
من؟ رئیس فدراسیون؟ ببینید من خدمت کردن را دوست دارم. به خدا قسم هر چه توی دلم هست روی زبانم هم هست؛ برای من اینور میز و آنور میز فرق ندارد. من نمیخواهم بلااثر باشم و فقط دوست دارم اثرگذار باشم. همین الان در باشگاه ورزشی خودم دارم خدمت میکنم به نسل جوان. جوانان میآیند ورزش میکنند. تجاربم را در اختیارشان میگذارم.
الان خودتان آموزش کشتی میدهید؟
آموزش میدهم؛ در باشگاه، مجازی، غیرحضوری، مشاوره تلفنی. هر جا که بشود، تجاربم را در اختیار جوانان میگذارم.
هیچوقت وسوسه نشدید که به فدراسیون بروید و پشت میز بنشینید و بالاخره در کاری که تخصص دارید کار کنید؟
چرا؛ چرا بگویم نه؟ بگویم نه که دروغ گفتم. من خودم را در این قواره دیدم و چند بار هم شرکت کردم. خب متاسفانه به دلایلی این توفیق نصیب من نشد. اما عیبی هم ندارد، اگر شد (در فدراسیون) خدمت میکنم. نشد در یک جای دیگر خدمت میکنم. بحث اثرگذاربودن انسان در جامعه است که از خودت احساس رضایت کنی، من راضیام.
الان شما به عنوان کسی که سالها کشتی گرفته و در اردوهای بد کشتی بوده، اردوهایی که شاید سوسک و موش و همه چیز در آن بوده، نظرتان در این باره چیست؟ الان حال کشتی از لحاظ زیرساخت و امکانات خوب است یا نه؟
کسی منکر کار عمرانی و ساخت و ساز و آبادانی نیست؛ ولی یک چیزهایی لازم است ولی کافی نیست. همیشه یکی از نقدهایی که به کشتی داشتم و متاسفانه این را به عنوان یک چیز بد برای خودشان برداشت کردند، این بود که میگفتم آقا ما در مملکتی داریم زندگی میکنیم که بالاخره استانها و مراکز کمبرخوردار و محروم آنقدر دارد که شاید تا ۱۰ سال آینده شبانه روز تلاش کنیم نمیتوانیم، تراز را برقرار کنیم. در جبران ناترازی باید ببینیم اولویت کجاست؟ من بحثم این بود که ما در استان تهران، شهرستانهای اطراف و حتی چند کیلومتر آنطرفتر از تهران خودمان هم یک جاهایی کمبرخوردار هست که باور کنید هنوز تشک کشتی ندارند و این بودجه هنگفت باید صرف این مناطق شود. ما یک زیرساختهایی داشتیم که تا ۲۰ سال دیگر هم کار میکرد؛ عین ساعت رولکس کار میکرد. ما با همین زیرساختهایی که داشتیم که همه را خرد و خراب کردند و دوباره ساختند، ببخشید بایگانی، اینترنت، دبیرخانه، اینها که از بین نمیرود و باقی است. سرخاب سفیداب عشوه را زیاد میکند، خوشگلی را که زیاد نمیکند!
یعنی شما می گویید مشکل ما زیرساخت نبود؟
نمی خواهم کار کسی را زیر سوال ببرم؛ ببخشید ما با همین زیرساختهایی که داشتیم همین نتایجی که الان گرفتیم و خیلیها دارند به آن مینازند. همین نتایج را با همان زیرساختها به دست آوردیم، پس مشکل ما زیرساخت نبود. آقا ساختهاید! دستتان هم درد نکند، مخلص شما هم هستیم اما یکسری ناترازیها و ایرادات اصل کاری و بنیادی را بخواهید پشت زیرساختها پنهان کنید، برای کاستیها ویریت درست کنید، این یعنی دروغ گفتن به مردم.
نقد شما فقط همین بود؟
من یک نقد داشتم و هنوز هم به نقدم پایبندم. میگویم زمان ما کشتی ما ۱۰ وزن بود، ۱ وزن از کرمانشاه بود، ۱ وزن از کردستان، ۱ وزن از نهاوند، ۱ وزن از مشهد، ۱ وزن از تهران، ۱ وزن از مازندران و ... بود و این نشان میداد تمام کشتی ما در جوش و خروش بود. همه استانهای ما کشتی داشتند. در فینال میدیدی که در تیم ملی فردی از مشهد فینالیست شده. الان نگاه میکنم میبینیم که ۹۰ درصد کشتی آزاد ما از مازندران است، ۹۰ درصد کشتی فرنگی ما هم از استان زرخیز خوزستان است. بقیه استانها کجا هستند؟ آیا ما فقط باید دنبال نتیجه و مدال محور باشیم؟ فقط مدالمان را بیاوریم و بگوییم ما قهرمان شدیم؟ الان ببینید کشتی ما در کل استانها کجا است؟ کشتی ما در واقع رو به افول است. اگر این ۲ استان را از کشتی ما بگیرند و همین دو استان بگویند ما امسال نمیخواهیم در مسابقات جهانی شرکت کنیم، تیم کشتی ایران ۱۵_۲۰ دنیا هم نمیشود. من بحثم این است. میگویم آقا ساخت و ساز میکنی، بکن ایرادی ندارد. اما این سرمایه، این هزینه، این ساخت و سازها را وقتی انجام میدهی ویترین نکن. این ساخت و سازها باید در یک جاهایی مثل مناطق کمبرخوردار و جاهایی که کسی به فریادشان نمیرسد و اولویت هستند، انجام شود. همین حالا خیلی از استانهای ما مثل سیستان و بلوچستان، زاهدان و ... تشک کشتی ندارند. خب این هزینهها باید در مناطق این چنینی انجام بگیرد.
عباس جدیدی الان دارد برای خودش کار میکند یا دارد حرفهای کار میکند که به تیمملی شاگرد بدهد؟
نه من واقعا وقتش را ندارم. در دانشگاه کار آکادمیک میکنم، واقعا نمیتوانم در این حد و حدود کار کنم اما اگر توفیقی می شد که میتوانستم در یک بستر وسیعتری در کشتی خدمت کنم، حتما اینکار را میکردم. حتما از خیلی از کارهای دیگرم میزدم و وقتم را در این بخش میگذاشتم. الان در یک فضایی، فدراسیون جلو میرود خسته هم نباشند، دستشان هم درد نکند. من هیچ مشکل و عداوتی هم با این عزیزان ندارم اما از نگاه سلیقهای و از نگاه کارشناسی، وقتی که نگاه میکنم خیلی از مسائل کارشناسی را که نمی شود الان از نگاه فنی وارد این بحث شد.
سال گذشته یک اتفاق بدی برای شما افتاد. تصاویری از ملک شخصی شما منتشر شد که فکر کنم به آتش کشیده شد؛ بگویید چه شد؟ چقدر خسارت دیدید؟
به خدا قسم این مطلبی را که میگویم با زبان گله نیست و میگویم هر چه پیش آید خیر است. یک پرانتز باز کنم. زمان ما در کشتی پولی نمیدادند. ما حتی شاید آنوقتها گاهی حاضر میشدیم، پول هم بدهیم و کشتی بگیریم. واقعا به عشق تماشاچی و به عشق مردم میرفتیم روی تشک. در ساختمان خیابان پیروزی با زیر یک قِران کشتی گرفتیم و آنجا را ساختیم و شاید الان ۴۱ سال است که کاسب راسته خیابان پیروزی هستیم. متاسفانه شب اول این اتفاقاتی که افتاد، آمدند و آنجا را آتش زدند. البته اول بانک را آتش زدند و بعد آتش سرایت کرد و ماحصل ۴۰ سال زندگیمان را که واقعا با سختی و آجر به آجر روی هم گذاشتیم را سوزاند و یک شبه جلوی چشمم دود شد و به هوا رفت.
زمانی که آتشسوزی اتفاق افتاد، آنجا بودید؟
من اواخر آن حادثه و زمانی که همه چیز از بین رفته و پودر شده بود، رسیدم، اما خب عیبی ندارد اگر تمام زندگی ما دود شد و به هوا رفت، فدای سر مردم، فدای یک تار موی مردم. این مردم آخیلی بزرگوار هستند. این ساختمانها و ملک و املاک را خود این مردم به ما دادند. اعتراض کردن و بیان ناراحتی، مطالبهگری جزو حق و حقوق مدنی و اجتماعی مردم است؛ بالاخره هرکسی ممکن است روی بحث معیشت، فاصله طبقاتی، اختلاسها، آقازادهها و ... اعتراض داشته باشد و اعتراضشان هم به حق است و الحق و الانصاف دم این مردم گرم که مطالبهگری بلدند اما اعتراضات چارچوب خاص خودش را دارد و اگر کسی به خاطر اعتراضی که دارد بیاید و اموال بیتالمال را آتش بزند، خب این حقالناس است. بیتالمال با مالیات ماها ساخته شده. هزینه دوباره ساختنش هم را از جیب ما میگیرند. اینکه بیایند خانه و زندگی مردم را آتش بزنند این صورت خوشی ندارد.
انگار یک چیزی می خواهید بگویید؟ ناراحت هستید؟
خدا را شاهد می گیرم آنشبی که زندگی، مغازه و همه تشکیلات ما را آتش زدند، ناراحت نشدم ولی یک چیزی من را خیلی ناراحت کرد؛ در خانه پشتی ما یک خانم بارداری بود که از استرس و ترس اینکه آتش داشت به آنجا میرسید، وضع حمل کرد. بخدا قسم این ناراحتی هنوز که هنوز است جلوی چشم من است. فقط از این ناراحتم. به خدا این مردم خیلی باتعصب، با فرهنگ، باغیرت و مشتی هستند. ما ایرانی ها خوب هستیم، این مردم، مردم بسیار باغیرتی هستند. حدود ۵۰ سال است که این مردم پای مملکت خود ایستادهاند؛ چون مملکتشان را دوست دارند. آقایان مسئول! الان وقتش است شما پای مردم بایستید. بحثم با مسئولین این است شمایی که میآیید از مردم رای میگیرید، اینجا جا دارد شما هم پای این مردم بایستید. این مردم خیلی مشتی هستند. این نباشد که هر وقت شما (مسئولان) کم می اورید، پایتان را بگذارید و از روی کول مردم بالا بروید. خدایا ما مسلمانیم، نفرین نمیکنیم. میگوییم خدایا اول اصلاح و هدایت شان کن؛ اگر قابل هدایت نیستند، در هر پست و مقامی که هستند، رگ حیاتشان را قطع کن. از این مردم نازتر، باوقارتر و مشتیتر کجای دنیا میتوانید پیدا کنید؟ ۵۰ سال پای همه سختیها ایستادهاند.
در آتشسوزی اخیر چقدر خسارت دیدید؟
ولش کن آقا چرتکه نینداز! من نوکر این مردم هستم و هیچوقت برای این مردم نه چرتکه نیانداخته ام. الان هم نمیآیم چرتکه بیندازم و بگویم آنقدر سوخته، فدای سر مردم. انشاالله این مشکلات حل و سفره اقتصاد مردم بابرکت شود و وضع معیشت مردم خوب شود و بیکاری جوانان درست شود. خدا این مشکلات را حل کند. خدا کند صد تای عباس جدیدیها فدای یک تار موی مردم شوند ولی مشکلات مردم حل شود. همین که قبای پهلوانی این مردم روی دوش من است، یعنی از اینجا تا در خانه خدا من ثروت دارم. من این ثروت را با هیچ چیزی عوض نمیکنم. خدایا! این قبای پهلوانی که مردم به روی دوشم انداختهاند را نسوزان. خدا مردم را از ما نگیرد؛.دا بین ما و مردم فاصله نیندازد. من چه کسی باشم که جلوی مردم چرتکه بیندازم؟
اگر به عقب برگردید، عباس جدیدی دوباره برای شورای شهر کاندید میشود؟ اصلا هدفش چه بود؟ به نظر خودت توانستی کمکی به مردم کنی؟
خیلی. من تنها عضوی بودم که وقتی به شورای شهر رفتم در لیست هیچکدام از احزاب نبودم. من نه در لیست اصولگراها و نه در لیست اصلاحطلبها بودم. من جوری با مردم تا کرده بودم و پدرم مردمداری را یادم داده بود. من نوکرم. پیش سلام بودن، نوکری کردن و دلوا و راست شدن و خاک پای مردم شدن را پدرم از بچگی به من یاد داده بود و با همین آموزههای پدرم در بین مردم زندگی کردم، کشتی گرفتم و در جامعه چرخیدهام. به خاطر همین موضوعات و نوکری کردنها، اصلا بحث مدال هم نیست و مردم من را این گونه انتخاب کردند. پدر من از بچگی به من یاد داده که عباس جدیدی! اگر میخواهی بزرگ شوی، کوچک شو؛ بزرگ شدن در کوچکی است. همه چیز در ضد آن پیدا میشود. ثروت در قناعت است و اینها در سلولهای من بافته شده است و من به خاطر همین چیزهایی که در جامعه زندگی کردم، سبد رای مردمی خودم را داشتم.

مستقل مستقل؟
هیچکس تا حالا مستقل وارد شورای شهر نشده؛ تنها کسی که در این ۴۰ سال به طور انفرادی وارد شورای شهر شد من بودم. نه وامدار لیست اصولگراها و نه وامدار لیست اصلاحطلب ها بودم. اصلا من در هیچ لیستی نبودم. همینطوری ثبتنام کردم و یک دفعه همسرم دید و گفت که در شورای شهر برنده شده ای. من با نگاه سیاسی به شورای شهر نرفتم. ثبتنام کردم، مردم من را به نوکری قبول داشتند، رای دادند. در آن ۴ سال هم برای شان سنگ تمام گذاشتم. بخواهم بگویم الی ماشاالله پرونده برای تان میآورم و نشان میدهم چه کارهایی در این ۴ سال انجام دادم. فقط هم مستقل بودم. نه نگاهم حزبی بوده، نه سیاسی بوده، نه نگاهم تخریب.هر جا که منافع مردم آنجا بوده است رای دادم، هر جا هم که در شورای شهر منافع مردم در آن نبوده و نگاه حزبی بوده رای که ندادهام هیچ، جلویش هم ایستادهام.
در شورای شهر و برای منافع مردم سرشاخ هم شدید؟
کت هم درآوردم!
با رضازاده و دبیر هم درگیر شدید و ...
آقای رضازاده هم بچه خوبی است. همه خوبند. همه ورزشکارهایی که در شورای شهر هستند، خوبند.
از آنجا بود که به خاطر اصول کاری که میگویید خط و اصول کاری تان از علی دبیر جدا شد؟
من نمیخواهم وارد این بحثها بشوم و در وقت اینجا نمیگنجد. این هم یکی از آسیب های رسانهای است که مردم را با هم دشمن میکنند! به پیر به پیغمبر و به نمکی که اینجا با شما خوردم من با هیچکس دشمنی ندارم. اصلا نمیتوانم. خصلت من این نیست. مادرم این طوری به من شیر نداده که من این چیزها را بلد باشم. من مشکلی با هیچکس ندارم ولی نگاه نقادانه و انتقادگرایانه دارم. چون مردم از من میخواهند و از من توقع حرف دروغ ندارند و من در شورای شهر هم شرکت کردم. دوره بعدش هم رای ندادند، خیلی محترمانه بیرون آمدم و دنبال کار و زندگی خودم رفتم. هر وقت ما را بخواهند ما حاضریم و هر وقت هم نخواهند، دست مردم را میبوسیم و کنار میایستیم، ولی در هر جا که باشیم خدمتگزاری و نوکری مردم را دوست داریم.
یک اتفاقی در دورانی که شما در شورای شهر بودید افتاد؛ خیلی اتفاق جنجالی هم بود. انتخاب شهردار بین دو گزینه محسن هاشمی و محمدباقر قالیباف. ظاهرا رایها مساوی شد و شما تنها عضو مستقل شورا بودید که رای شما شهردار را تعیین میکرد و شما به آقای قالیباف رای دادید که شهردار شد، درست است؟
اشتباه میکنید؛ من موقعی که به شورای شهر ورود کردم، فضای سیاسی را در حد حرفهای بلد نبودم. ۶_۷ ماه بعد از آن دیگر شورای شهر و فضاهای سیاسی برای من چیزی نداشت. سیر تا پیاز همه چیز را بلد شده بودم. چون بالاخره رشته تحصیلی من با مدیریت شهری رشته مرتبطی بود. من دکترای حقوق قضایی دارم. من عضو کوچکی از جامعه حقوقی بزرگ و محترم این مملکت هستم و به این مسئله افتخار میکنم. چون تحصیلاتم با مدیریت شهری مرتبط بود خیلی زود کار را یاد گرفتم و فضای سیاسی را بلد شدم، اما رای دادن من در آن مقطع به اینکه چه کسی شهردار شود، شاید تا الان برای خودم یک معما بود. یک نکته دیگر را هم بگویم چون من میگویم قاتل دشمن خدا نیست، ولی دروغگو دشمن خداست. همان موقع که دروغ بگویی دشمن خدا میشوی.
این معما حل شده است؟
صحبت اول من بحث غرور و قدبازی و لجبازی بود. لجبازی بد است، مرغم یکپا دارد، بد است و من از این موضوع خیلی هم لطمه خوردم. بحث رای دادن من در آن مقطع، یک بخشش به دلیل همین بیتجربگی، غرور و لجبازی بود اگر نه من اصلا در فضای سیاسی نبودم. چون من وامدار هیچکدامشان نبودم. رای من مال خودم بود و به هر که دوست داشتم میتوانستم رای بدهم، کسی هم نمیتوانست ایرادی از من بگیرد، چون وامدار کسی نبودم. شاید بخش کوچکی از آن به دلیل عدم شناخت فضای سیاسی بود و بخش بزرگش هم روی لجبازی بود. آدم خوب است گاهی خودش را خالی کند و چیزی که در دلش قلمبه شده را بیرون بریزد و راحت شود. امیدوارم صحبتهای من برای جوانها چراغ چراهی باشد. چون ما دوست داریم نسل آینده ما از ما بهرهمند شوند. به خدا قسم دنبال چیزی نیستیم. خدا پول، شهرت و ... هر چیزی که بخواهی بگویی، اگر خدا می خواست تقسیم کند، سهم ما این قدر نمی شد و خدا برای ما خداییاش را تمام کرده است.
نگاه تان سیاسی که نبود؟
نگاه من اصلا سیاسی نیست، من با ملیگرایی صحبت میکنم. من ملت و مملکت و مردم را دوست دارم ... خدا هر چه شر هست را از مردم دفع کن و هرچه بلا را خودشان. هر چه شر برای مردم به وجود میآورند به خودشان برگردان. مردم ما نازنینتر نازنینها هستند، از مرد و زنش، زنهایش هم پهلوان هستند. خدایا از عمر ما کم کن و به عمر این مملکت اضافه کن.
در یک مصاحبه قدیمی، شما گفته بودید رسول خادم بدهکار من است. اگر من نبودم رسول نه تیم ملی دعوت میشد و نه مدال میگرفت. این حرفهای شما بود؟ تیتر مصاحبه این بود که من نبودم کجا رسول خادم رنگ پیراهن تیم ملی را میدید؛ از من برای برادران خادم و علیرضا حیدری پل ساختند.
این چیزها مغلطه است، نه! رسول خادم هم قهرمان خوبی است و هم پهلوان است. بالاخره پرچم مملکت را بالا برده و شاید سوال در قالبی طرح شده که تحریفش کردند.
در جای دیگری هم ظاهرا گفته بودید علیرضا دبیر با خودش اسلحه نگه می دارد!
نه والا؛ (تو رو خدا این حرفها را نگویید) الان هر کسی یک ۹۳۵ (خط اعتباری) دستش میگیرد و یک کانال و گروه درست میکند و میگوید خبرنگارم. بعد مینشیند و برای خودش هم تفسیر میکند و یک چیزهایی از طرف من به طرف مقابل میگوید و برعکس.آدم زنده که شاهد نمیخواهد. هر چه جلوی روی شما میگویم هر چه در پیج من است، راست است.
یک فصلی در زندگی شما وجود دارد که فصل عجیبی است و در حقیقت مثل یک معمای ناگفته است که در سپهر ورزش ایران و در تاریخ کشتی ایران، همیشه با علامت سوال مواجه بوده؛ کسی راجع به آن صحبت نکرده و خودتان هم هیچوقت دربارهاش حرف نزده اید. بحث دوپینگی که آن ماجرا را برای شما درست کردند و شما در اوج، از رسیدن به مدالی که ۲ سال برای آن زحمت کشیده بودید ناکام ماندید. از آن واقعه بگویید...
خیلی سوال خوبی است. مردم باید همه چیز را بدانند. هر که به مردم دروغ بگوید بالاترین خیانت را کرده است؛ با مردم باید شفاف و صریح باشیم. اصلا مگر در عصر اینترنت میشود چیزی را پنهان کرد؟ مردم یک جستجوی ساده میکنند و میفهمند در جنگلهای آمازون هم چه خبر است. مگر می توانی از واقعیت فرار کنی. الحمدلله همه چیز ثبت و ضبط است. شنیعتر، کثیفتر، رذیلانهتر و بدترین کاری که می توانی اسمش را کار شنیع بگذاری، چیزی نیست جز کلمه دوپینگ.دوپینگ یک عمل ناجوانمردانه، ناپسند، غیراخلاقی و یک کار شنیع است که اصلا با مرام و مسلک و راه و جاده پهلوانی نمیخواند و همخوانی ندارد. یک اتفاق تلخی در زندگی ورزشی من برای من رقم زدند؛ بدون اینکه من از کم و کیف آن حتی الان که ۳۰ و چند سال از آن میگذرد نمیدانم. خدا را به وحدانیتش قسم میخورم، به تمام مقدساتی که در عالم وجود دارد، تا همین الانی که من در خدمت شما نشستهام، اصلا روحم هم خبر ندارد که این موضوع و اتفاق را چطوری برای من درست کردند اما لازم است بخشی از آن را توضیح بدهم؛ هم جنابعالی این سوال را کردید و هم مردم خیلی چیزها را باید بدانند.
بفرمایید.
من راجع به دوپینگ یک صحبتی برای شما بکنم، دوپینگ یک فرآیند است؛ یک خط سیری دارد؛ از نقطه x شروع میشود تا نقطه y شاید از نقطه شروع، یعنی آن شخص اقدام به عمل دوپینگ میکند تا نقطه آخر که در آن مرز میگویند دیگر این بدن دوپینگ شده است، این فرآیند حداقل یک بازه ۳ ماهه است یا کمترینش ۵۰ روزه است.اشتباه نکنید؛ دوپینگ مثل کارتون ملوان زبل نیست که اسفناج میخورد و بازوهایش بلافاصله بزرگ میشد. بدن باید دارو را مصرف کند، از یک نقطه تا ۴۰_۵۰ روز، این دارو در بدن فعل و انفعالات ایجاد کند. رشد عضله بدهد. از نظر خونسازی، نفس و ... این ابتدای صحبت من.من قبل از سال ۹۳ که این اتفاق را برای من به وجود آوردند، قهرمان جهان بودم، قهرمان آسیا بودم، تیم ملی بزرگسالان بودم و قهرمان جوانان جهان. چندین سال قبل از آن هم من قهرمان بودم که هر سالش هم چندین بار از ما آزمایش دوپینگ میگرفتند پس من یک شبه نیامدم در مسابقات جهانی تورنتوی کانادا، قهرمان جهان شوم. من قبل از آن هم چندین بار روی سکوهای جهانی، المپیک، آسیایی ایستادم و در همه مسابقات هم آزمایش داده بودم.
پس چه اتفاقی افتاد؟
برای مسابقات جهانی سال ۱۹۹۳، تقریبا ۳_۴ روز مانده بود که ما سوار هواپیما شده و اعزام شویم به تورنتوی کانادا. از "وادا" جایی که یکدفعه غافلگیرانه به اردوها میریزند و آزمایش میگیرند و به قول معروف مچگیری میکنند ریختند و نه از من که از همه نفرات تیم تست گرفتند، آزمایش خون، ادرار و ... همان شب نمونه تستها که از تمام بچههای تیم از ۴۸ کیلو تا ۱۳۰ کیلو گرفته بودند را دربسته و پلمپ با هواپیمای لوفتهانزا به آزمیشگاهی در کُلن آلمان فرستادند و شاید ۴۸ تا ۷۲ ساعت بعد جواب آزماشها از آلمان، فکس شد؛ الحمدلله تست همه بچهها سلامت بود. فردای روزی که جواب آزمایش را دادند سوار هواپیما شدیم و به کانادا رفتیم؛ به محضر رسیدن به تورنتوی کانادا نمیدانم چجوری بود، ما دیر رسیدیم یا چه شد، فردای رسیدن ما وزنکشی شد. پس فردا مسابقات برگزار شد و روز بعدش هم فینال برگزار شد. یعنی از موقعی که آزمایش ما را گرفتند و جوابها آمد و همه سالم بود و سوار هواپیما شدیم تا روزی که من قهرمان جهان شدم، ۷ روز طول نکشید و ۶ روز شد. من اگر در این ۶ روز اصلا اگر میخواستم دوپینگ هم کنم، اصلا مگر وقتی برای دوپینگ داشتم؟ این تمام شد من قهرمان جهان شدم و آمدیم؛ ۲_۳ ماه بعد دیدم پچپچ، این به او میگوید و او به این میگوید، آقا فدراسیون ما را خواست و گفتند یک نامهای آمده، نوشته نمونه آزمایش شما مشکوک است، تازه هیچ چیزی نگفته بودند.گفتم من خبر ندارم و نمیدانم موضوع چیست. رایزنیهایی که باید میشد نشد. باید میرفتند دفاع میکردند یا هر کار دیگری.
رییس فدراسیون چه کسی بود؟
آن زمان آقای اکبر ترکان رئیس فدراسیون کشتی بود. آقای طالقانی هم نائب رئیس بود. ۴ _۵ ماه بعد رسما اعلام کردند که دوپینگ کردم و شوخی شوخی این وصله را به من چسباندند و ۲ سال محرومم کردند. تا حالا تجربه کردهاید شب واجب الحج باشی و صبح واجبالزکات؟ زندگی من یکدفعه دگرگون شد و خیلی فشار عجیبی روی روح و روان من آمد. خیلی دوندگی کردم. گفتم والله و به تمام کسانی که شما میپرستید روحم خبر ندارد و نمیدانم این اتفاق را چه کسی برای من رقم زده است.
یعنی دسیسه ای در کار بود؟
نمی دانم اما وقت مسابقات جهانی سال ۱۹۹۴ در استانبول ترکیه شد. من خودم اقدام کردم. رفتم بلیط هواپیما خریدم. رفتم در دادگاه فیلا درخواست فرجامخواهی دادم. این دادگاه سالی یکبار و آن هم در مسابقات جهانی برگزار میشود. خدا رحمت کند دکتر توکل را؛ انسان روشنفکر و بادانشی بود و تنها کسی که به حرف من گوش میداد و به نکات فنی توجه میکرد و تنها کسی که بیگناهی من را احساس کرد و مردانه در این راه قدم برداشت، دکتر توکل بود. رفتم و نشستم و از خودم دفاع کردم. روز دادگاه به ما گفتند فلان روز و فلان ساعت باید بیایید؛ بنده هم به تبع اینکه وقت فرجامخواهی برای من در دادگاه تعیین شده، تمام مدارکی که در مورد این ماجرا داشتم را ترجمه کردم و اصل مدرک آزمایشگاه کلن آلمان و ... را به صورت یک پرونده درست کردم و به دادگاه رفتم. خیلیها بودند. یک میزی بود شاید بگویم ۲۰_۳۰ نفر در آن دادگاه فرجامخواهی نشسته بودند. آنها همهشان استاد بودند. از کمیته المپیک، از فدراسیون جهانی فیلا، از آزمایشگا. آقای دکتر توکل هم نشسته بود و چون فرانسه اش خوب بود ترجمه هم می کرد. آقای فرهاد کلاهی برادر هاشم کلاهی هم آنجا بود.
در دادگاه چه گذشت؟
من شروع به صحبت کردم و اینها ترجمه میکردند. گفتم من در این تاریخ آزمایش دادم، این هم جواب آزمایشگاه کلن آلمان است. ۶ روز قبل از رفتن به سکوی قهرمانی جهان. گفتم من آیا در این ۶ روز می توانستم دوپینگ کنم؟ اصلا زمان داشتم؟ خدا شاهد است آقای "ارسگان" نامه را گرفت و خواند و عینکش عرق کرد. من یادم هست عینکش را برداشت و پاک کرد و دوباره زد. متاثر شد از این اتفاق! جواب آزمایشگاه کلن آلمان را به نفرات بعدی داد و همه این را خواندند و شوکه شدند. همه دور چرخیدند و نگاه کردند. گفتم آقای ارسگان من قبل از مسابقات تورنتو قهرمان جهان بودم، قهرمان آسیا بودم، تیم ملی بودم، تمام سالها هم آزمایش دوپینگ دادم. پس من اهل اینکار نیستم. این هم آزمایش کلن آلمان که برای ۶ روز قبل از این است که من قهرمان جهان شدم. پس چطور می توانستم دوپینگ کنم؟ خدا گواه است آقای میلان ارسگان همانجا گفت من متاسفم که برای مرد اول ۹۰ کیلوی دنیا این اتفاق افتاده است. یعنی مدال من را به رسمیت شناخت.
و شما حکم برائت گرفتید؟
حکم برائت گرفتم؛ به من ۲ سال محرومیت داده بودند و حالا تبرئه شده بودم. چون سال ۹۴ و ۹۵ جزو محرومیت من باید حساب میشد. سال ۹۴ وقتی از دادگاه بیرون آمدم، من برائت گرفتم و تبرئه شدم و سال ۹۵ در یک وزن بالاتر قهرمان جهان شدم. جالب است که تمام مدالهای مهم من بعد از آن اتفاق است. کسی که دوپینگ میکند وقتی دستش رو میشود، یک جورهایی از دنیای قهرمانی محو میشود ولی بیشتر مدال های من تازه بعد از آن اتفاق کسب شد. میگویند آفتاب آمد دلیل آفتاب و با کسب مدال های رنگارنگ جهانی و المپیک ثابت کردم فرزند پاک و سالم کشتی این مملکت و این ملت هستم.
نکته ای که عجیب است این است که همین الان هم شاید کمیته "وادا" در هر مسابقه جهانی، که موردی از دوپینگ یا مورد مشکوک به آن پیش بیاید میگویند بیا توضیح بده و طرف میرود و توضیح میدهد؛ رایزنی بلدند و مسائل دیپلماتیک میدانند. تست B میگیرند و ...
خدا شاهد است آن موقع کسی به فریاد من نرسید. هر که رسید گفت آی، فلان و بهمان. من هم مانده بودم تک و تنها تا اینکه خودم رفتم و از خودم دفاع کردم. بعد من با عملکردم خودم را ثابت کردم. من ۱۱ سال عضو تیم ملی بودم و پیراهن تیم ملی را کسی از من نگرفت، من خودم خداحافظی کردم، اگر می خواستم کشتی بگیرم ۲ سال دیگر هم راحت میتوانستم کشتی بگیرم. خودم خسته شده بودم.من تمام مدالهایی که گرفته بودم، در یک وزن بالاتر بود. هر سال هم سالی ۵ بار از ما آزمایش میگرفتند. من اگر اینکاره بودم میتوانستم یک وزن بالاتر بیایم و قهرمان جهان شوم؟ ولی باز هم آن اتفاق که افتاد، برای ما زیبا بود، جمیل بود، ما را پختهتر کرد.
از داستان دوپینگ گفتی، وقتی که اتفاق افتاد مدل زندگی ات، برخوردها و واکنشهای مردم نسبت به خودت و اتفاقاتی که پیرامونت افتاد چگونه بود؟
ما با خنده مردم خندیدیم، با گریهشان گریه کردیم، با مردم زندگی کردیم.من در جوانی پیر شدم، بالا و پایینهای زیادی را تجربه کردم، نمیدانم شاید قسمت ما بوده و خدا نشان ما داده است.من وقتی در تورنتو قهرمان جهان شدم و آمدم ایران، یکهو دیدیم ۲۰۰_۳۰۰ مربی برای ما درست شد. هر کس میآمد میگفت عباس جدیدی شاگرد من بوده. عباس جدیدی به باشگاه ما آمده. من این فن را به عباس جدیدی یاد دادم و...
اصلا می شناختی آنها را؟
خدا شاهد است یک مربیهایی برای من درست شده بود که حتی اسم بعضیهایشان را هم نمی دانستم. گفتم من نوکر همه شما هستم. هر کسی یک لیوان آب دست من داده، من مدیونش هستم.خلاصه برو و بیایی داشتم آن موقع هنوز اعلام دوپینگ نکرده بودند.یکدفعه صبح بلند شدم و دیدم اصلا نگاهها و صحبت ها عوض شده است.مردم فکر می کردند دوپینگ چیزی است که ما قاچاق فروختیم، هرویین فروختیم و چیزی شده. انگار مثلا جذام گرفتیم.
بعد مربیان شما چه گفتند؟!
همان مربیهایی که میگفتند عباس جدیدی شاگرد من است و فلان و بهمان، یکهو در برنامهای دیدم که در مصاحبه میگویند عباس جدیدی را نمیشناسم؛ یکبار در اتوبوس شرکت واحد از من بلیط گرفت، اصلا او را نمیشناسم!
آن عکس معروف شما در عیات از مرحوم پورحیدری هم حسابی جنجالی شد...
من یک دفتر ۱۰۰ برگ دارم که تمام این عکسها را گذاشتهام و دور هم میخندیم. منصور پورحیدری استاد اخلاق و معرفت بود. ما رفیق بودیم و چندین بار به هیات من آمد و لخت شد و میانداری میکرد. آن عکس که ماجرا را برای من درست کرد، اول ناراحت شدم ولی بعد دیدم از ۱۰ طلای المپیک بیشتر دیده شد. مردم عکس را میدیدند و لبخند به لبشان میآمد و گفتم خدا را شکر مردم با عکس من خندیدند. یک چیزهایی هست که فکر میکنی به ضررت است ولی بعدا میفهمی برکت بود.
بهترین کشتیگیر ایران بعد از انقلاب کیست؟
همه خوب هستند. الگوی من در پهلوانی غلامرضا تختی است. از نظر فنی هم یک کشتیگیر در شوروی بود لوان تدیاشویلی که رودست نداشت!
یک آرزو برای مردم می کنید؟
خدا کند که ما تلاش کنیم حال مردم خوب شود و امیدوارم خدا به سفره اقتصاد مردم برکت بدهد. خدا مشکلات را از این مملکت دور کند. خدا شر دشمنان را به خودشان برگرداند. خدا آنهایی که چشم طمع به این مملکت و این آب و خاک بستند را نابود کند. مملکت ما شرف ما است، مادر ما است، ناموس ما است. پرچم این مملکت کفن ما است. اصلا ما کاری به جناح سیاسی نداریم، بابا ما ایرانی هستیم. هیچ چیزی را نمیشود با پاسپورت ایرانی عوض کرد. آدم هر جا که هست باید پرچم این مملکت را بالا ببرد. چه داخل یا بیرون این مملکت. ایرانی بودن یک امتیاز و یک افتخار است. خدا کند صدهزاران عباس جدیدیها نباشند، یک پیمانه از خاک این مملکت کم نشود و دست دشمن و اجنبی نیفتد. ما این تاریخ و این فرهنگ و اصالتمان را یک شبه به دست نیاوردیم که بخواهیم یک شبه فوت آب بدهیم برود پی کارش.