۳۲ سال پس از مرگ تلخ آندرس اسکوبار؛ هنوز هم برای او گریه میکنم!
صدای زنگ تلفن، سانتیاگو اسکوبار را از جا پراند. ساعت ۲ بامداد دوم ژوئیه ۱۹۹۴ بود؛ زمانی که سانتیاگو، برادر بزرگتر آندرس اسکوبار، مدافع تیم ملی کلمبیا، به همراه جمعی از اعضای نزدیک خانواده در لاسوگاس ایالت نوادا مشغول گذراندن تعطیلات بود.
خانواده اسکوبار برنامهریزی کرده بودند در حالی که آندرس تیم ملی کلمبیا، یکی از مدعیان اصلی قهرمانی جام جهانی، را در مسیر صعود به مراحل حذفی دنبال میکنند، سفری خانوادگی در ایالات متحده داشته باشند. با این حال زمانی که کلمبیا در مرحله گروهی حذف شد، برنامههای تابستانی خانواده نیز بهطور ناگهانی تغییر کرد.
سانتیاگو که خود هافبکی موفق بود و بهتازگی پس از ۱۳ سال حضور در فوتبال حرفهای بازنشسته شده بود، در لاسوگاس در کنار پدرش داریو، چند تن از خواهران و برادران و دیگر اعضای خانواده حضور داشت.
قرار بود آندرس نیز به آنها ملحق شود اما برخلاف اصرار سانتیاگو، تصمیم گرفت به زادگاهش مدلین بازگردد. پاملا کاسکاردو، نامزد آن زمان آندرس، در حال اتمام تحصیل در رشته دندانپزشکی در مدلین بود و همین موضوع در تصمیم او برای بازگشت نقش داشت.
پس از آنکه آندرس در تمامی مسابقات کلمبیا در جام جهانی ۱۹۹۰ به میدان رفت و به این تیم کمک کرد برای نخستین بار از مرحله گروهی صعود کند، انتقال او به فوتبال اروپا به یک احتمال جدی تبدیل شد.
پیش از جام جهانی ۱۹۹۴، باشگاه میلان، قهرمان وقت اروپا، آندرس را بهعنوان جانشین احتمالی فرانکو بارزی، مدافع افسانهای خود، زیر نظر داشت. بارزی یکی از بزرگترین مدافعان تاریخ فوتبال محسوب میشود. با این حال، جام جهانی ۱۹۹۴ برای کلمبیا به تورنمنتی فراموششدنی تبدیل شد.
آندرس در دیدار دوم کلمبیا مقابل آمریکا در تاریخ ۲۲ ژوئن یک گل به خودی زد که در شکست غیرمنتظره ۲ بر یک تیمش نقش داشت. این نتیجه پس از شکست ۳ بر یک برابر رومانی رقم خورد.

سانتیاگو در گفتوگو با «اتلتیک» از منزل خود در مدلین میگوید: «برای ما بهعنوان یک خانواده بسیار سخت بود، چون در ورزشگاه حضور داشتیم و دیدن آندرس که روی زمین افتاده بود و سرش را در دست گرفته بود، واقعاً دردناک بود.»
آن گل به خودی تنها رویاهای کلمبیا در جام جهانی را نابود نکرد. اهمیت آن مسابقه باعث شد آندرس تصور کند انتقال مورد انتظارش به بزرگترین باشگاه ایتالیا نیز از بین خواهد رفت. او بلافاصله پس از شکست، در هتل محل اقامت تیم ملی با سانتیاگو صحبت کرد.
سانتیاگو میگوید: «او میخواست جام جهانی فوقالعادهای داشته باشد، چون قرار بود جانشین فرانکو بارزی در میلان شود. وقتی آن گل به خودی را زد، به من گفت: در تمام زندگیام حتی یک گل به خودی نزده بودم و حالا باید در وسط جام جهانی این اتفاق برایم بیفتد. این موضوع او را ویران کرد. کاملاً شکسته شده بود. به او گفتم: این موضوع را فراموش کن. میلان یک یا دو سال است که تو را زیر نظر دارد. آنها براساس یکی دو بازی تصمیم نمیگیرند. اما آندرس گفت: دیگر من را نمیخواهند.»
سانتیاگو و خانواده اسکوبار آن روز در ورزشگاه رز بول حضور داشتند. آن مسابقه برای کلمبیا حکم مرگ و زندگی را داشت. با این حال، هیچکس خارج از اردوی تیم از فشارهای مضاعفی که بازیکنان کلمبیا تحمل میکردند، خبر نداشت.
گابریل گومس، هافبک تیم، و فرانسیسکو ماتورانا، سرمربی کلمبیا، تنها چند ساعت پیش از مسابقه تهدید به مرگ شده بودند. این تهدیدها سپس روی صفحه تلویزیون اتاقهای تمامی اعضای تیم ظاهر شد. یک روز قبل از آن نیز برادر بزرگتر لوئیس هررا، مدافع راست اصلی تیم، در یک سانحه رانندگی در کلمبیا جان خود را از دست داده بود.
کلمبیا در دهه پیش از آن درگیر جنگی گسترده میان دولت و کارتلهای متعدد مواد مخدر و گروههای تروریستی بود. قدرتمندترین و خشنترین این گروهها تحت رهبری پابلو اسکوبار، رئیس کارتل مدلین، فعالیت میکرد. او با ترورهای سیاسی هدفمند، قاچاق بینالمللی مواد مخدر، آدمربایی و اخاذی، کشور را به آشوب کشیده بود. با وجود کشته شدن پابلو اسکوبار در دسامبر ۱۹۹۳ به دست یک واحد ویژه پلیس کلمبیا، تیم ملی که نماد امید مردم بود نیز نتوانست از سایه تاریکیای که او بر کشور انداخته بود، در امان بماند.
سانتیاگو درباره تهدیدها میگوید: «پیش و پس از بازی مقابل آمریکا، آندرس هیچ حرفی درباره این مسائل به من نزد.»
پیروزی ۲ بر صفر برابر سوئیس در آخرین مسابقه مرحله گروهی، پایانی بود بر جام جهانیای که قرار بود تاریخی باشد. سانتیاگو، بر اساس حس درونی خود، معتقد بود بهتر است بازیکنان کلمبیا دستکم برای مدتی از فشار افکار عمومی و رسانهها در کشورشان دور بمانند.
هیچکس نمیتوانست تراژدیای را که در ادامه رخ داد پیشبینی کند.
سانتیاگو میگوید: «به آندرس گفتم: به کلمبیا برنگرد. به او گفتم کنار ما بمان و از پاملا بخواه به اینجا بیاید. اما او پاسخ داد: نه، باید به کلمبیا برگردم، با واقعیت روبهرو شوم و به پاملا بگویم که با هم سفر کنیم. او هرگز تصور نمیکرد چنین کاری با او بکنند.»
تماس تلفنی ساعت ۲ بامداد آغاز بدترین روز زندگی سانتیاگو بود. گابریل گومس یکی از معدود افرادی بود که میدانست خانواده اسکوبار در لاسوگاس هستند و با هتل آنها تماس گرفت. سانتیاگو میگوید: «او به ما گفت: آندرس را کشتند. همانطور که میتوانید تصور کنید، همهچیز به آشوب کشیده شد.»
سانتیاگو و خانوادهاش که در شوک کامل به سر میبردند، ساعت ۶ صبح از لاسوگاس به هیوستون پرواز کردند. سپس از آنجا به میامی و بعد به مدلین رفتند؛ در حالی که شایعات و اطلاعات نادرست درباره انگیزه قتل در سراسر کلمبیا و جهان منتشر میشد. این سفری دردناک به سوی صحنه جنایتی غیرقابل تصور بود.
سانتیاگو میگوید: «تصاویر آن روز در لاسوگاس هرگز از ذهنم پاک نشده است. سختترین لحظه زندگیام بود؛ هم به خاطر تمام خاطراتی که با آندرس داشتم و هم به خاطر شیوهای که او را کشتند. او هرگز سزاوار چنین مرگی نبود.»
سانتیاگو تاکنون درباره جزئیات قتل برادرش به این شکل علنی صحبت نکرده بود. اکنون ۳۲ سال از آن حادثه دردناک گذشته؛ رویدادی که جهان را شوکه کرد و تاریکترین بخش جامعه کلمبیا را در معرض دید قرار داد.
جام جهانی تابستان امسال بار دیگر به آمریکا بازگشته است و کلمبیا نیز یک بار دیگر بهعنوان تیمی مدعی وارد رقابتها شد.
سانتیاگو اعتراف میکند که نسبت به این موضوع احساسات متناقضی دارد. او میگوید عجیب است که هیجان جام جهانی را از اندوهی که همچنان با آن زندگی میکند، جدا کند. آندرس اگر زنده بود، ۱۳ مارس امسال ۵۹ ساله میشد. او هنگام مرگ تنها ۲۷ سال داشت.
سانتیاگو میگوید: «در جام جهانی ۱۹۹۴، آندرس آن گل به خودی را زد، به مدلین برگشت و جانش را از دست داد. برای من، این روزها زمان یادآوری و خاطره است.»
شش گلوله از فاصلهای بسیار نزدیک، آندرس را در حالی که پشت فرمان خودروی آبیرنگ هوندا سیویک خود نشسته بود، به قتل رساند. او تنها چهار روز بود که به کلمبیا بازگشته بود.
بر اساس گزارش شاهدان عینی که آن زمان با روزنامه «التیِمپو» گفتوگو کردند، آندرس در طول آن شب روحیه خوبی داشت. پیش از ورود به باشگاه شبانه پادووا، رهگذران با محبت از او استقبال کردند؛ بسیاری از آنها هواداران تیم باشگاهیاش، اتلتیکو ناسیونال، بودند.
او برای کارکنان یکی از مکانهایی که در آن توقف کرده بود امضا داد و با دیگر حاضران درباره جام جهانی گفتوگو کرد. آندرس همراه دوستان نزدیکش ادواردو روخو و خوان خایرو گالیانو و همچنین همسران آنها بود. نامزدش پاملا ترجیح داده بود آن شب در خانه بماند.
سانتیاگو اکنون با مرور گذشته، یک نشانه هشداردهنده را به یاد میآورد که پیش از قتل برادرش رخ داده بود.
او میگوید: «عصر دوم ژوئیه، حدود ساعت ۴ بعدازظهر، آندرس با گالیانو، ادواردو روخو و خوان کارلوس وییگاس تماس گرفت؛ سه نفری که هم دوستان آندرس بودند و هم دوستان من. برای آنها عجیب بود که آندرس تماس گرفته و میخواست آن روز را با آنها بگذراند، چون تقریباً هیچوقت خودش با دوستانش تماس نمیگرفت. فوتبال بیشتر وقتش را گرفته بود.»
سانتیاگو ادامه میدهد: «آندرس بسیار حرفهای بود. زندگیاش را وقف حرفهاش کرده بود. به این حرفه اعتبار میبخشید. او از خودش مراقبت میکرد، چون میدانست زندگی یک فوتبالیست با زندگی افراد عادی متفاوت است. آندرس اهل بیرون رفتن نبود. متأسفانه روزی که جانش را از دست داد، در جایی حضور داشت که نیازی به حضور در آن نداشت. اما در تعطیلات بود. زمانی که با اتلتیکو ناسیونال یا تیم ملی کلمبیا در فصل مسابقات حضور داشت، در خانه میماند و به کلوبهای شبانه نمیرفت.»

محلهای در مدلین که او در آن بزرگ شده بود، قرار بود پیش از بازگشت دوباره به خانوادهاش در آمریکا برایش پناهگاهی امن باشد؛ اما همین فضا به شکلی تراژیک موجب شد احساس امنیتی کاذب پیدا کند.
فضای دوستانه در پادووا تا ساعات اولیه صبح ادامه داشت. آندرس هیچ احساس خطری نمیکرد تا اینکه هنگام خروج از باشگاه، فردی فریاد زد: «برای آن گل به خودی فوقالعاده تبریک میگویم!»
آندرس همراه روخو و همسر او از محل خارج شد و به سمت خودرواش رفت. در آنجا سانتیاگو گایون اِنااو و پدرو گایون اِنااو، دو برادر شناختهشده در قاچاق مواد مخدر در مدلین، به او نزدیک شدند. آنها او را مسخره کردند، الفاظ توهینآمیز به کار بردند؛ موضوعی که در مستند برنده جایزه ESPN با عنوان «دو اسکوبار» در سال ۲۰۱۰ نیز مطرح شد.
آندرس که معمولاً فردی آرام و خونسرد بود، این بار بهشدت خشمگین شد. او به سمت خودرویش رفت تا محل را ترک کند، اما دوباره خودرو را به سمت افرادی که به او توهین کرده بودند برگرداند. از پشت فرمان از آنها خواست به او احترام بگذارند. ناگهان شش گلوله شلیک شد.
اومبرتو مونوس کاسترو، محافظ شخصی برادران گایون، به قتل اعتراف کرد. او به ۴۳ سال زندان محکوم شد اما تنها ۱۱ سال را در زندان گذراند. برادران گایون نیز بهعنوان معاونت در قتل به ۱۵ ماه زندان محکوم شدند.
سانتیاگو میگوید: «وقتی از آن کلوب شبانه خارج میشد، توهینهای لفظی آغاز شد و سپس زمانی که در خودرو نشسته بود، به او شلیک کردند. با توجه به محبوبیتی که آندرس میان مردم داشت، هرگز تصور نمیکرد هدف چنین حمله پست و نفرتانگیزی قرار بگیرد.»
در فوریه امسال، سانتیاگو گایون در یک رستوران در مکزیک هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد.
سانتیاگو اسکوبار درباره این موضوع میگوید: «هیچ احساسی در من ایجاد نمیکند. اگر قرار بود این اتفاق آندرس را به زندگی برگرداند، مسئله دیگری بود، اما او بازنمیگردد. تنها چیزی که برای من اهمیت دارد آندرس است؛ دلتنگی ما برای او و آسیبی که به او وارد شد. هیچ مرگی آندرس را برنمیگرداند. هیچکدام از اینها خوشحالم نمیکند.»
در سال ۱۹۸۵، سانتیاگو اسکوبار در اوج دوران حرفهای خود در فوتبال کلمبیا قرار داشت. او هافبکی پرتلاش و تکنیکی در اتلتیکو ناسیونال بود؛ باشگاهی که در دهه ۱۹۸۰ یکی از قدرتهای فوتبال آمریکای جنوبی به شمار میرفت. در همان زمان، آندرس نوجوانی لاغراندام بود که رؤیای دنبال کردن مسیر برادرش را در سر داشت.
یک روز بعدازظهر، سانتیاگو چند نفر از همتیمیهایش را برای صرف ناهار به خانه خانواده اسکوبار دعوت کرد. در حالی که بازیکنان مشغول گفتوگو بودند، آندرس ۱۸ ساله از پشت پنجره آشپزخانه آنها را تماشا میکرد و آنقدر خجالتی بود که جرأت حضور در جمع را نداشت.
سانتیاگو آن لحظه را بهخوبی به یاد دارد.
«به او گفتم: بیا داخل، بیا داخل. تو را به همتیمیهایم معرفی میکنم. بعد از ناهار و رفتن مهمانها، آندرس از من پرسید: شنتی، آیا من هم روزی میتوانم فوتبالیست حرفهای شوم؟ به او گفتم: وقتی نظم و تعهد داشته باشی، رژیم غذاییات را تغییر بدهی و به باشگاه بدنسازی بروی. چند توصیه به او کردم و او گفت: همین کار را انجام میدهم.»
تنها یک سال بعد، همان نوجوان خجالتی نخستین بازی حرفهای خود را برای ناسیونال انجام داد. سه سال بعد نخستین بازی ملی خود را برای کلمبیا انجام داد و در سال ۱۹۸۹ با ناسیونال قهرمان کوپا لیبرتادورس شد؛ نخستین بار که یک باشگاه کلمبیایی این جام را فتح میکرد. پیشرفت او خیرهکننده و بیسابقه بود.
سانتیاگو میگوید: «شروع کرد به بدنسازی، تغذیه مناسب داشت و از مادرم خواست رژیم غذاییاش را تغییر دهد. با متخصص تغذیه مشورت کرد و دو یا سه سال بعد به ستارهای نوظهور تبدیل شد؛ بهطوری که همه از من میپرسیدند: آندرس از کجا آمده؟ این بازیکن کیست؟»
سانتیاگو با خنده به یاد میآورد که در ابتدا مردم آندرس را بهعنوان برادر یک فوتبالیست حرفهای میشناختند؛ اما این وضعیت خیلی زود تغییر کرد. او میگوید: «وقتی آندرس مشهور شد، دیگر میگفتند: این سانتیاگو، برادر آندرس است. مردم بیشتر به خاطر او من را میشناختند تا به خاطر خودم. همیشه در اینباره شوخی میکردیم.»
برادران اسکوبار برای نخستین بار در سال ۱۹۹۱ در لیگ برتر کلمبیا مقابل یکدیگر قرار گرفتند. سانتیاگو به تیم میلیوناریوس بوگوتا پیوسته بود و برابر ناسیونالِ آندرس به میدان رفت. سرمربی سانتیاگو به او هشدار داده بود که اگر اجازه دهد برادر کوچکترش روی ضربات ایستگاهی گل بزند، نیمکتنشین خواهد شد. سانتیاگو که روحیه رقابتی آندرس را میشناخت، در طول مسابقه مدام او را تحریک میکرد.
او میگوید: «به او گفتم: روی کرنرها به من گل نزن، وگرنه مربی نیمکتنشینم میکند. او هم جواب میداد: من جدی بازی میکنم! به تو گل میزنم.»
در هر ضربه ایستگاهی، بهویژه کرنرهای ناسیونال، آندرس با انگیزه بیشتری ظاهر میشد. سانتیاگو میگوید: «تمام محوطه جریمه را میدوید تا به من گل بزند. عکسهایی وجود دارد که نشان میدهد پیراهنش را در محوطه جریمه گرفتهام. هرگز اجازه ندادم به من گل بزند. هرگز. اما اگر به خودش بود، از هر راهی برای گل زدن استفاده میکرد؛ چون من از آنچه متعلق به خودم بود دفاع میکردم و او هم از حق خودش.»
سانتیاگو برادرش را فردی محبوب در خانواده، عمویی مهربان و عاشق یادگیری فوتبال توصیف میکند. او همچنین نویسندهای توانمند بود و به روزنامهنگاری علاقه داشت. در جریان جام جهانی ۱۹۹۴، آندرس بهعنوان ستوننویس مهمان با روزنامه معتبر «التیِمپو» همکاری میکرد.
آخرین یادداشت او در ۲۹ ژوئن، تنها سه روز پیش از مرگش، منتشر شد. جمله پایانی آن هنوز هم تأثیرگذار است: «پس از فراز و نشیبهای فراوان، دلایل ناکامی ما در این جام جهانی بهتدریج روشن شده است. ما از سرسختی و انگیزه کافی برخوردار نبودیم. اکنون مسئله حیثیت و شرافت است که بپذیریم در لحظات دشواری که این تورنمنت برای ما ایجاد کرد، نیروی لازم را نداشتیم. این تجربهای بسیار دردناک بود؛ تجربهای که تنها ما را به عقلانیت، تأمل و پرهیز از قضاوتهای عجولانه دعوت میکند. نباید یک فرایند هفتساله را صرفاً بر اساس یک شکست ارزیابی کرد اما خواهش میکنم احترام را حفظ کنیم. برای همه شما آغوشی گرم میفرستم. این فرصتی فوقالعاده و تجربهای نادر بود؛ تجربهای که هرگز مشابه آن را در زندگیام نداشتهام. بهزودی دوباره همدیگر را خواهیم دید، زیرا زندگی در اینجا به پایان نمیرسد.»
سانتیاگو میگوید: «مرگ او ضربه بسیار سنگینی به من زد. عاشقش بودم. دوست داشتم بیشتر کنار ما بماند. خیلی زود از میان ما رفت. پس از ۳۲ سال هنوز برای برادرم گریه میکنم و مرگ انسانی را درک نمیکنم که تنها کاری که انجام میداد، چیزی بود که بیش از هر چیز دیگری دوست داشت؛ یعنی فوتبال بازی کردن، سرگرم کردن مردم، شادی بخشیدن به هوادارانش و فدا کردن همه چیز برای کشور و شهرش.»

سانتیاگو بازمانده سرطان است، اما این بیماری باعث شد دوران مربیگریاش زودتر از موعد پایان یابد. او هدایت تیمهای لیگ برتر در ونزوئلا، بولیوی، اکوادور، شیلی و کلمبیا را برعهده داشت و دو دوره نیز سرمربی اتلتیکو ناسیونال بود. او در حال حاضر پس از برداشتن یک تومور سرطانی نادر از آپاندیس خود، تحت شیمیدرمانی قرار دارد.
سرطان در سال ۱۹۸۵ جان مادر سانتیاگو و آندرس، بئاتریس، را گرفت. سال گذشته نیز خواهر بزرگتر آنها، ماریا استر، در ۶۴ سالگی بر اثر سرطان درگذشت. او پس از قتل آندرس سخنگوی خانواده بود.
سانتیاگو میگوید: «مرگ او نیز بسیار دردناک بود، چون او هم در سن نسبتاً جوانی از دنیا رفت. بهجز آندرس، سه خواهر و برادر دیگرم را هم از دست دادهام. ما پنج خواهر و برادر بودیم و اکنون تنها یک برادر برایم باقی مانده است. با احتساب پدر و مادرم، هفت نفر بودیم و حالا فقط دو نفر ماندهایم. نمیدانم نفر بعدی چه کسی خواهد بود؛ من یا برادرم. این را خدا تعیین میکند.»
مارتین، پسر بزرگ سانتیاگو، شباهت زیادی به عموی مشهورش دارد؛ یادآوری زندهای از پیوند ناگسستنی میان دو برادر اسکوبار. سانتیاگو معتقد است مهم است که آندرس بیش از هر چیز به خاطر شخصیت کاریزماتیک و حرفهایاش به یاد آورده شود، نه صرفاً اتفاقات شب دوم ژوئیه ۱۹۹۴.
در سراسر مدلین نقاشیهای دیواری متعددی به یاد آندرس وجود دارد. هواداران متعصب اتلتیکو ناسیونال تصویر او را روی بازوها، سینه و ساق پای خود خالکوبی کردهاند. همچنین موزهای کوچک و غیررسمی شامل چندین پیراهن مسابقهای آندرس در خانه یکی از پرشورترین هواداران ناسیونال ایجاد شده است.
در محله بلن مدلین نیز کودکان در دو زمین فوتبال استاندارد بازی میکنند که مجسمه آندرس بر آنها مشرف است. آنها هرگز بازی او را ندیدهاند، اما نام و تصویرش دلیل وجود مجموعه ورزشی و تفریحی «واحد ورزشی بلن آندرس اسکوبار» است؛ مرکزی که برای پرورش ورزشکاران آینده فعالیت میکند.
سانتیاگو در پایان میگوید: «بزرگترین میراثی که او میتوانست از خود به جا بگذارد، پیش از هر چیز میراث یک انسان بینقص بودن است. ادب، ارزشها و اصول اخلاقی. این بزرگترین میراثی است که آندرس برای ما به جا گذاشت؛ خوب بودن. آندرس هنوز در قلبهای ما زنده است. آندرس نرفته است؛ ما اجازه ندادهایم برود.»