من، ترانه… بابا ندارم

ترانه و حمید علیدوستی
سال‌ها پیش، دختری پانزده‌ساله روی پرده سینما ایستاد و با صدایی آرام اما محکم گفت: «من، ترانه ۱۵ سال دارم». آن روزها پدرِ ترانه در قصه پشت میله‌های زندان بود و دختر، تنهایی را زندگی می‌کرد. حالا بیش از دو دهه از آن فیلم گذشته است؛ ترانه دیگر پانزده‌ساله نیست، دوربین‌ها خاموش شده‌اند و این‌بار زندگی، تلخ‌ترین فیلم‌نامه‌اش را نوشته است؛ فیلم‌نامه‌ای که شاید بتوان نامش را گذاشت: «من، ترانه… بابا ندارم».
۲۰:۰۸ - ۱۱ آبان ۱۴۰۵
وانانیوز|

بعضی فیلم‌ها تمام می‌شوند، اما قصه‌شان سال‌ها بعد در زندگی واقعی ادامه پیدا می‌کند؛ بی‌آنکه کارگردانی فرمان «حرکت» بدهد یا کسی بتواند با گفتن «کات» جلوی اشک‌ها را بگیرد.

«من، ترانه ۱۵ سال دارم» برای بسیاری از ایرانیان فقط نام یک فیلم نبود؛ قصه دختری بود که زودتر از سنش بزرگ شد، تنهایی را شناخت و در برابر دشواری‌های زندگی ایستاد. ترانه علیدوستی با همان فیلم به سینمای ایران معرفی شد؛ با نقش دختری که پدرش در زندان بود و جای خالی او را در لحظه‌لحظه زندگی احساس می‌کرد.

اما بیرون از قاب سینما، قصه شکل دیگری داشت.

پشت آن دختر نوجوان، پدری ایستاده بود که شاید کمتر کسی می‌دانست چه اندازه به آینده‌اش ایمان دارد. حمید علیدوستی، مهاجم نام‌آشنای فوتبال ایران، مردی که سال‌ها برای پیراهن تیم ملی جنگیده بود، این‌بار نه در قامت یک فوتبالیست، بلکه در نقش پدری دلسوز، کنار دخترش ایستاد.

او روزگاری با گل‌هایش شناخته می‌شد، اما بعدها با افتخار می‌گفت که نسل تازه او را به نام پدر ترانه می‌شناسد. چه افتخاری بالاتر از اینکه مردی با آن‌همه افتخار ورزشی، شناخته‌شدن به نام دخترش را برای خود عزیز بداند؟

حمید علیدوستی فقط پدر یک بازیگر مشهور نبود؛ مردی از جنس فوتبال، کتاب، موسیقی و اندیشه بود. در روزگاری که شهرت برای بسیاری به معنای دیده‌شدن است، او به نسلی تعلق داشت که بزرگی را در دانستن، آموختن و بی‌نیازی از هیاهو می‌جست.

اما زندگی همیشه به مردان بزرگ فرصت نمی‌دهد که آخرین فصل قصه‌شان را خودشان بنویسند.

یکشنبه دهم آبان ۱۴۰۵، قلب حمید علیدوستی پس از سال‌ها مبارزه با بیماری از تپش ایستاد. فوتبال ایران یکی از چهره‌های ارزشمندش را از دست داد و خانواده‌ای که سال‌ها به حضور او دلگرم بود، با جای خالی‌اش روبه‌رو شد.

و در میان تمام کسانی که از رفتنش اندوهگین شدند، دختری بود که روزگاری نخستین گام‌هایش را در سینما با قصه دوری از پدر برداشته بود.

چه تقارن تلخی!

در فیلم «من، ترانه ۱۵ سال دارم»، پدر زنده بود؛ هرچند دور از دخترش. می‌شد به دیدارش رفت، می‌شد پشت شیشه ملاقات نشست و می‌شد چشم‌انتظار روزی بود که درهای زندان باز شوند.

اما این‌بار، دیگر دری برای گشودن نیست.

این‌بار نه ملاقات ممکنی در پیش است، نه آزادی‌ای که انتظارش را کشید و نه سکانسی که پدر دوباره به قاب برگردد.

ترانه‌ای که در پانزده‌سالگی، تنهایی یک دختر را چنان باورپذیر بازی کرد که میلیون‌ها نفر با او همدرد شدند، حالا با فقدانی روبه‌رو شده که هیچ بازیگری برای آن تمرین نکرده است.

او پیش‌تر نیز داغ از دست دادن برادرش، پویان، را تجربه کرده بود؛ اندوهی که بر زندگی خانواده علیدوستی سایه انداخت. اکنون با رفتن پدر، برگ دیگری از خاطرات این خانواده ورق خورده است.

شاید تلخ‌ترین تفاوت سینما و زندگی همین باشد؛ در سینما می‌توان پایان را دوباره نوشت، اما در زندگی بعضی رفتن‌ها برای همیشه اتفاق می‌افتند.

با این همه، پدران پس از رفتن نیز در زندگی فرزندانشان حضور دارند؛ در خاطره یک نگاه، در صدای یک جمله، در کتابی که روزی پیشنهاد کرده‌اند، در انتخابی که از آن حمایت کرده‌اند و در غروری که هنگام شنیدن نام فرزندشان در چشمانشان نشسته است.

حمید علیدوستی از جهان رفت، اما آن پدرِ حامی، آن مرد اهل اندیشه و آن فوتبالیست نجیب، در حافظه فوتبال و فرهنگ ایران باقی خواهد ماند.

شاید اگر رسول صدرعاملی امروز می‌خواست فیلم دیگری درباره ترانه بسازد، دیگر لازم نبود برای یافتن داستانی تأثیرگذار به سراغ تخیل برود. زندگی، خودش قصه‌ای نوشته که از هر فیلمی واقعی‌تر و از هر پایانی تلخ‌تر است.

با این تفاوت که در فیلم نخست، ترانه پانزده‌ساله می‌توانست به دیدار پدر برود؛ اما در این قصه، دختر باید ادامه راه را با خاطرات او طی کند.

و چه دشوار است روزی که دختری، در هر سنی که باشد، دیگر نتواند پدرش را صدا بزند و پاسخ بشنود.

«من، ترانه ۱۵ سال دارم» روزی نام آغاز یک زندگی هنری بود؛ «من، ترانه… بابا ندارم» امروز می‌تواند عنوان تلخ فصلی از همان زندگی باشد.

اما شاید زیباترین میراث حمید علیدوستی همین باشد که نامش نه‌فقط با گل‌های به‌یادماندنی فوتبال ایران، بلکه با عشق پدرانه‌ای ماندگار شود که تا واپسین روزهای زندگی همراهش بود.

حمید علیدوستی رفت، اما ترانه‌اش ماند؛ و چه خوب که پدر، پیش از رفتن، شکوفایی ترانه‌اش را دیده بود.

شورای سردبیری خبرگزاری تحلیلی وانا
۱۱ آبان ۱۴۰۵

ارسال نظر
captcha
تبلیغات وانا
جدیدترین اخبار
روی خط
پربحث