روایت صریح فراهانی از تئاتر، سیاست، رادیو و زخمهای تاریخ
بهزاد فراهانی از آن دسته هنرمندانی است که زندگی و هنرشان از یکدیگر جدا نیست. او نه فقط بازیگر، نمایشنامهنویس و کارگردان، بلکه شاهد زنده چند دهه تاریخ فرهنگی و سیاسی ایران است. سخنانش درباره تئاتر، رادیو، سینما و جامعه، بیش از آنکه خاطرهگویی باشد، تحلیلی ریشهدار از مسیری است که هنر ایران طی کرده و چالشهایی که امروز با آن روبهروست. فراهانی با صراحت، بیتعارف و گاه تند، از تقدس تئاتر، مظلومیت درام ملی، فروکاستن هنر به گیشه و سوداگری، و نقش روشنفکران در تاریخ معاصر سخن میگوید.
تئاتر به مثابه مادر هنرها
فراهانی تئاتر را مادر همه رشتههای هنری میداند؛ هنری که به باور او، نه قابل مقایسه با تلویزیون است و نه سینما. تلویزیون برایش ابزاری برای امرار معاش است و سینما هنری که به دلایل گوناگون با او سر سازگاری نداشته، اما تئاتر جایگاهی قدسی دارد. او تاکید میکند که تنها نمایشنامههای خودش را روی صحنه میبرد، زیرا تئاتر برایش امری درونی و برخاسته از زیست شخصی و باورهای میهندوستانه است. فراهانی معتقد است تئاتر ملی ایران بهشدت مهجور مانده و ظرفیتهای آن هرگز بهطور جدی شکوفا نشده است.
ارتش پنهان درامنویسان ایرانی
او با اشاره به دوران ریاستش بر انجمن درامنویسان ایران، از خواندن بیش از هفتصد نمایشنامه سخن میگوید؛ آثاری که گرچه بسیاریشان ضعیف بودند، اما شمار قابل توجهی کار ارزشمند نیز در میان آنها وجود داشت. به باور فراهانی، ایران از فقر نمایشنامهنویسی رنج نمیبرد و برعکس، دارای ارتشی بزرگ از درامنویسان مستعد است. او در کنار نامهایی چون محمد امیر یاراحمدی و محمد رحمانیان، به نسل تازهای اشاره میکند که با شتاب مینویسند و در مسیر رشد قرار دارند.
چرا فقط نوشتههای خودش را کارگردانی میکند
فراهانی تجربه بازی در آثار بزرگان تئاتر ایران چون بهرام بیضایی و اکبر رادی را افتخار زندگی هنریاش میداند، اما در مقام کارگردان، خود را محدود به آثار خودش کرده است. او کارگردانی متن دیگران را به ترجمه شعر تشبیه میکند؛ کاری که بهزعم او، روح اثر را از بین میبرد. از نگاه فراهانی، کارگردانی نیازمند درک عمیق درونی از متن است و این درک فقط زمانی ممکن میشود که اثر از دل خود هنرمند برآمده باشد.
تئاتر امروز؛ از اندیشه تا کاسبی
انتقاد فراهانی به وضعیت کنونی تئاتر صریح و بیپرده است. او معتقد است بیتوجهی دولتها و هزینههای سرسامآور اجرا، تئاتر را به سمت طرحهای توخالی، شوخیهای سطحی و متلکهای سیاسی سوق داده است. به گفته او، تئاتر امروز بیش از آنکه عرصه اندیشه باشد، به کاسبی تبدیل شده و گیشه تعیینکننده ادامه یا توقف اجراست. فراهانی از بلیتهای گرانقیمت و وابستگی تئاتر به حضور ستارههای سینما انتقاد میکند و این روند را نشانهای از سرمایهداری افسارگسیخته در هنر میداند.
دهه چهل؛ رنسانس تئاتر ایران
فراهانی دهه چهل شمسی را نقطه عطف و رنسانس تئاتر ایران میخواند. او توضیح میدهد که پس از کودتای ۲۸ مرداد، تئاتر اصیل به حاشیه رانده شد، اما با بازگشت شاگردان عبدالحسین نوشین و تاسیس هنرکده تئاتر، جان تازهای گرفت. نویسندگانی چون غلامحسین ساعدی، اکبر رادی و خجسته کیا در این دوره ظهور کردند و فضای نسبتا باز سیاسی، امکان رشد تئاتر اندیشهمحور را فراهم آورد. به باور او، دهه پنجاه دوران بلوغ این حرکت بود.
رادیو؛ عشق نخست و ماندگار
اگرچه فراهانی تئاتر را مقدس میداند، اما رادیو را عشق نخست خود معرفی میکند. او رادیو را بزرگترین کارنامه هنریاش میخواند؛ رسانهای که امکان خلق شخصیت، روایت و ارتباط عمیق با مخاطب را فراهم میکرد. فراهانی از تجربه بازی در آثار ادبی بزرگ جهان برای رادیو میگوید و تسلط بر صدا و روایت را سرمایهای بیبدیل میداند. رادیو برای او پلی میان شهر و روستا، گذشته و حال، و تخیل و واقعیت بوده است.
خاطراتی از خسرو گلسرخی و رادیوی دهه چهل
آشنایی فراهانی با خسرو گلسرخی در رادیو، یکی از بخشهای مهم روایت اوست. رادیویی که به گفته فراهانی، اینترنت آن روزگار بود و محل تجمع اندیشمندان و پاسخگویی به پرسشهای مردم. او از نقد گلسرخی بر نمایشهایش و پیشبینی آینده هنریاش یاد میکند و این دوره را زمانهای میداند که رادیو نقش محوری در فرهنگ عمومی داشت.
قهر چندساله با رادیو
با وجود این دلبستگی، فراهانی دورهای چندساله از رادیو فاصله گرفت؛ قهری که ریشه در برخوردهای مدیریتی و بیاحترامی به جایگاه هنرمندان داشت. او این دوری را زخمی عمیق میداند، اما همچنان رادیو را رسانهای میخواند که بیشترین پیوند عاطفی را با آن داشته است.
تلویزیون، سینما و نقشهای ماندگار
فراهانی در تلویزیون نقشهای متعددی ایفا کرده، اما برخی را بیش از دیگران دوست دارد؛ از کت جادویی تا آلبوم خانوادگی. او وصیت کرده است که پس از مرگش، اگر اثری از او نمایش داده شد، بازیاش در آلبوم خانوادگی باشد؛ اثری که حضور گلشیفته فراهانی در آن، بار عاطفیاش را دوچندان کرده است.
معاویه؛ نقشی که واکنش آفرید
بازی در نقش معاویه در سریال امام علی یکی از بحثبرانگیزترین تجربههای فراهانی بود. او این نقش را نتیجه اعتماد داود میرباقری و حاصل پژوهش و تلاش گروهی میداند. فراهانی از واکنشهای متناقض جامعه، احترامها و بیاحترامیها، و فشارهای رسانهای سخن میگوید، اما تاکید میکند که هرگز از این انتخاب پشیمان نبوده است.
سیاست، تاریخ و نگاه چپ
دیدگاههای سیاسی فراهانی بخش جداییناپذیر روایت اوست. او از حزب توده، خسرو روزبه، نقد ترور و تحلیل کودتای ۲۸ مرداد میگوید و بر این باور است که بخش بزرگی از میراث روشنفکری ایران، مدیون جریان چپ است. فراهانی مصدق را سیاستمداری میداند که خطر آمریکا را دستکم گرفت و همین نگاه، به سقوط دولتش انجامید.
سینمای قبل از انقلاب و روایت مردم
فراهانی سینمای پیش از انقلاب را سینمایی ساده اما ریشهدار در فرهنگ مردم میداند. او از گنج قارون بهعنوان نمادی از روایت تضاد طبقاتی یاد میکند و معتقد است فیلم فارسی، با همه محدودیتهایش، حامل بخشی از هویت ملی ایران بوده است.
خانواده، گلشیفته و قلههای بازیگری
در پایان، فراهانی به زندگی شخصیاش بازمیگردد؛ به فوتبال، خانواده و فرزندانش. او معتقد است گلشیفته فراهانی در ایران به قلههای بازیگری زنان دست یافته بود و چیزی برای فتح باقی نمانده بود. با این حال، بزرگترین آرزوی او نه شهرت و نه موفقیت شخصی، بلکه تحقق دموکراسی و عدالت اجتماعی است؛ آرمانی که به گفته خودش، برای آن تئاتر کار میکند.
جمعبندی
روایت بهزاد فراهانی، روایت هنرمندی است که هنر را از سیاست، تاریخ و زیست اجتماعی جدا نمیبیند. او با صداقتی گاه تلخ، از شکوه و افول، امید و ناامیدی، و از هنری میگوید که اگرچه زیر فشار اقتصاد و سیاست قرار گرفته، اما هنوز میتواند حامل اندیشه، عدالت و آرمانخواهی باشد. فراهانی همچنان بر صحنه ایستاده؛ نه فقط بهعنوان بازیگر، که بهعنوان شاهد و منتقد زمانه خود.






