کد خبر: ۶۶۲۴۳۷

مارادونای سینمای ایران رفت؛ اکبر عبدی، نابغه‌ای که فیلم‌های معمولی را نجات می‌داد

اکبرعبدی
مقایسه اکبر عبدی با دیه‌گو مارادونا شاید در نگاه نخست عجیب باشد، اما هرچه بیشتر به آن فکر کنیم، شباهت روشن‌تر می‌شود؛ دو نابغه غریزی که کارهایی انجام می‌دادند که در کتاب‌ها نوشته نشده بود. مارادونا با یک توپ، تیمی معمولی را به قهرمانی نزدیک می‌کرد و عبدی با چند نگاه، تغییر صدا و یک بداهه کوتاه، فیلمی متوسط را تماشایی می‌ساخت. حالا مارادونای سینمای ایران رفته است؛ مردی که فقط بازیگر نبود، بلکه بخشی از حافظه چند نسل از ایرانیان بود.
۲۰:۴۵ - ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
وانانیوز|

صبح جایی خواندم که نوشته بود اکبر عبدی برای سینمای ایران همان جایگاهی را داشت که مارادونا برای فوتبال آرژانتین داشت. ابتدا تشبیهی اغراق‌آمیز به نظر می‌رسید، اما کمی بعد دیدم این مقایسه، بیش از آنکه هیجانی باشد، دقیق است.

نه به این دلیل که جزئیات زندگی این دو نفر کاملاً شبیه هم بود و نه به این دلیل که می‌توان سینما و فوتبال را با یک معیار سنجید؛ شباهت اصلی در جنس استعداد آنها بود. استعدادی که آموزش می‌توانست آن را منظم‌تر کند، اما نمی‌توانست آن را به وجود بیاورد.

مارادونا کاری را با توپ انجام می‌داد که دیگران حتی به آن فکر نمی‌کردند. اکبر عبدی نیز با صورت، صدا، بدن و ریتم خود کاری می‌کرد که روی کاغذ وجود نداشت. گاهی فیلمنامه چیز زیادی برای خندیدن نداشت، اما عبدی تماشاگر را می‌خنداند. گاهی نقش عمق کافی نداشت، اما او برایش گذشته، شخصیت و هویت می‌ساخت. گاهی فیلم جذابیت چندانی نداشت، اما نام و حضور اکبر عبدی کافی بود تا مردم تا پایان آن را تماشا کنند.

وقتی فیلمنامه معمولی بود، عبدی کار را درمی‌آورد

در سینما بازیگرانی هستند که برای درخشیدن به فیلمنامه‌ای کامل، کارگردانی دقیق، تدوینی حساب‌شده و دیالوگ‌هایی درخشان نیاز دارند. اکبر عبدی از آن دسته نبود.

او گاهی خودش جذابیت صحنه را تولید می‌کرد. نوع راه‌رفتن، مکث قبل از ادای یک جمله، تغییر ناگهانی لحن، بالاانداختن ابرو یا حتی سکوتش می‌توانست موقعیتی عادی را به لحظه‌ای ماندگار تبدیل کند.

این توانایی را نمی‌توان تنها «کمدی‌بودن» نامید. بسیاری از بازیگران می‌توانند لطیفه تعریف کنند یا دیالوگ بامزه‌ای را درست ادا کنند؛ اما عبدی از خود شخصیت خنده می‌ساخت. تماشاگر به رفتار، ترس، ضعف، آرزو و درماندگی آدمی که او بازی می‌کرد می‌خندید، نه فقط به جمله‌ای که نویسنده نوشته بود.

به همین دلیل بود که حتی در آثار ضعیف‌تر کارنامه‌اش نیز لحظاتی پیدا می‌شد که فقط اکبر عبدی می‌توانست آنها را خلق کند. ممکن بود فیلم فراموش شود، اما یک نگاه یا دیالوگ او در حافظه مردم باقی می‌ماند.

از «اجاره‌نشین‌ها» و «مادر» چگونه می‌شود عبور کرد؟

مرور کارنامه عبدی، مرور بخشی از تاریخ سینمای پس از انقلاب ایران است. از «اجاره‌نشین‌ها» و «مادر» تا «دزد عروسک‌ها»، «سفر جادویی»، «هنرپیشه»، «آدم‌برفی» و «خوابم می‌آد»، هر نسل تصویری متفاوت از او به یاد دارد.

او فعالیت هنری خود را از نمایش‌های آماتوری آغاز کرد و پس از حضور در مدرسه هنر و ادبیات صداوسیما، با برنامه‌هایی مانند «محله برو بیا» و «بازم مدرسه‌ام دیر شد» شناخته شد. عبدی بعدها برای بازی در «مادر» و «خوابم می‌آد» دو سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را دریافت کرد و نشان درجه یک فرهنگ و هنر نیز در کارنامه‌اش قرار گرفت.

بااین‌حال، جایگاه او را نمی‌توان فقط با تعداد جایزه‌ها توضیح داد. برخی از مهم‌ترین نقش‌های عبدی حتی بدون جایزه نیز وارد فرهنگ عمومی شدند.

غلامرضای فیلم «مادر» فقط یک شخصیت سینمایی نبود؛ کودکی بزرگ‌شده در جسم یک مرد بود که هم می‌خنداند و هم دل تماشاگر را می‌شکست. عبدی در آن فیلم نشان داد پشت استعداد عظیمش در کمدی، ظرفیت عمیقی برای خلق اندوه وجود دارد.

در «اجاره‌نشین‌ها» بخشی از یک گروه بزرگ و درخشان بود، اما انرژی، بدن و بیانش به آشوب شیرین فیلم داریوش مهرجویی جان بیشتری می‌داد. در «هنرپیشه»، مرز بازیگر و شخصیت را به‌هم ریخت و در «آدم‌برفی» با پذیرفتن نقشی دشوار، یکی از متفاوت‌ترین تصاویر کارنامه خود را ساخت.

مردی که در هر چهره‌ای ناپدید می‌شد

به اکبر عبدی لقب «مرد هزارچهره» داده بودند و این عنوان فقط به گریم‌های سنگین او مربوط نبود. تعداد زیادی از بازیگران با تغییر لباس، کلاه‌گیس و آرایش می‌توانند ظاهر متفاوتی پیدا کنند؛ هنر عبدی این بود که در هر ظاهر، آدم متفاوتی می‌ساخت.

وقتی در نقش یک زن ظاهر می‌شد، تنها صدایش را نازک نمی‌کرد یا حرکات کلیشه‌ای انجام نمی‌داد. جزئیات رفتاری، ریتم حرف‌زدن، نگاه‌ها و واکنش‌هایش را تغییر می‌داد. به همین دلیل شخصیت‌های زنانه او، به‌ویژه مادر سالخورده «خوابم می‌آد»، صرفاً یک شوخی ظاهری نبودند.

او می‌توانست کودک باشد، پیرمرد شود، مردی ساده‌دل را بازی کند، به نقش یک شیاد برود یا در قالب آدمی شکست‌خورده ظاهر شود. صورت انعطاف‌پذیر و توانایی کم‌نظیرش در کنترل بدن به او کمک می‌کرد، اما اصل ماجرا در تخیلش بود.

عبدی شخصیت را از بیرون تقلید نمی‌کرد؛ مدتی درون او زندگی می‌کرد.

فیلم‌هایی که تاریخ انقضا ندارند

چند روز پیش به‌طور اتفاقی بخشی از «اجاره‌نشین‌ها» را دیدم. قرار بود فقط چند دقیقه تماشا کنم، اما حدود ۴۰ دقیقه پای فیلم ماندم. شوخی‌ها هنوز کار می‌کردند، ریتم همچنان زنده بود و بازی‌ها کهنه به نظر نمی‌رسیدند.

این ویژگی تنها نصیب آثار و هنرمندان خاص می‌شود. بسیاری از کمدی‌ها به خبرها، اصطلاحات و موقعیت‌های زمان تولید وابسته‌اند و چند سال بعد جذابیت خود را از دست می‌دهند. اما کمدی‌ای که از شخصیت و حقیقت زندگی انسان ساخته شده باشد، دیرتر پیر می‌شود.

ترس، طمع، خودنمایی، فقر، عشق، حسادت و درماندگی تاریخ مصرف ندارند. اکبر عبدی نیز استاد تبدیل‌کردن همین احساسات به بازی بود. به همین دلیل شخصیت‌هایش حتی پس از چند دهه همچنان آشنا به نظر می‌رسند.

تماشاگر ممکن است جزئیات داستان را فراموش کرده باشد، اما وقتی عبدی وارد قاب می‌شود، احساس می‌کند یکی از آدم‌های قدیمی زندگی‌اش را دوباره دیده است.

چرا تشبیه عبدی به مارادونا درست به نظر می‌رسد؟

مارادونا فقط فوتبالیستی نبود که جام برد یا گل‌های زیبا زد. او برای میلیون‌ها آرژانتینی، نماد امید، نافرمانی و امکان پیروزی در شرایطی بود که پیروزی ممکن به نظر نمی‌رسید.

اکبر عبدی نیز فقط بازیگری نبود که دیالوگ می‌گفت. او در سال‌هایی که مردم بیش از همیشه به خنده نیاز داشتند، آنها را خنداند. حتی در تلخ‌ترین نقش‌هایش، نوعی گرما و صمیمیت وجود داشت که تماشاگر را به شخصیت نزدیک می‌کرد.

هر دو خیلی زود به قله رسیدند. هر دو در جوانی کارهایی انجام دادند که دیگران در پایان یک عمر حرفه‌ای نیز به آن نمی‌رسند. هر دو صاحب استعدادی بودند که گاهی از ساختار اطرافشان بزرگ‌تر به نظر می‌رسید.

مارادونا می‌توانست توپ را از میانه زمین بگیرد و بدون نیاز به طراحی پیچیده، سرنوشت مسابقه را تغییر دهد. عبدی نیز می‌توانست وارد صحنه‌ای کم‌جان شود و با چند حرکت، همه‌چیز را از آن خود کند.

تشبیه آنها به معنای یکسان‌دانستن زندگی‌شان نیست. معنایش این است که هر دو از جنس نابغه‌های غریزی بودند؛ آدم‌هایی که حضورشان قوانین عادی را تغییر می‌داد.

بهایی که نابغه‌ها می‌پردازند

زندگی هیچ نابغه‌ای تنها از قله‌ها ساخته نشده است. کارنامه اکبر عبدی نیز در تمام سال‌ها در یک سطح باقی نماند. فیلم‌های درخشان داشت، آثار متوسط بازی کرد و گاهی انتخاب‌هایی انجام داد که با اندازه استعدادش هماهنگ نبود.

اما شاید همین فراز و فرودها نیز او را بیشتر به اسطوره‌های واقعی شبیه می‌کرد. اسطوره لزوماً انسانی بی‌اشتباه نیست؛ کسی است که حتی پس از تمام اشتباه‌ها و روزهای کم‌فروغ، لحظات بزرگش فراموش نمی‌شوند.

سال‌های پایانی زندگی عبدی با مشکلات جسمانی همراه بود. او سابقه پیوند کلیه داشت و در ماه‌های اخیر نیز به دلیل عارضه قلبی بستری شده بود. اکبر عبدی شامگاه جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ بر اثر عوارض بیماری قلبی درگذشت.

او متولد چهارم شهریور ۱۳۳۹ بود و هنگام مرگ، تنها حدود یک ماه تا تولد ۶۶سالگی‌اش فاصله داشت؛ بنابراین دقیق‌تر است که گفته شود در آستانه ۶۶سالگی از دنیا رفت.

بعضی‌ها فقط بازیگر نیستند

بعضی هنرمندان را نمی‌توان تنها با عنوان شغلی‌شان معرفی کرد. آنها بخشی از حافظه جمعی مردم می‌شوند؛ حافظه‌ای که صداها، تصویرها، خنده‌ها و لحظه‌های خانوادگی چند دهه را با خود حمل می‌کند.

اکبر عبدی برای بسیاری از ایرانیان چنین جایگاهی داشت. مردم با او در کودکی خندیدند، در جوانی فیلم‌هایش را دیدند و سال‌ها بعد همان آثار را به فرزندانشان نشان دادند.

او نه فقط در سالن سینما، بلکه در تلویزیون‌های کوچک خانه‌ها، نوارهای ویدئویی، دی‌وی‌دی‌ها و بازپخش‌های نوروزی حضور داشت. هر نسل عبدی خودش را داشت؛ یکی او را با «بازم مدرسه‌ام دیر شد» شناخت، دیگری با «مادر» و «آدم‌برفی» و نسلی تازه‌تر با «اخراجی‌ها» یا «خوابم می‌آد».

این نوع ماندگاری را هیچ جایزه‌ای به‌تنهایی ایجاد نمی‌کند.

آخرین بدرقه مارادونای سینمای ایران

بر اساس اعلام رسمی، مراسم تشییع پیکر اکبر عبدی ساعت ۹:۳۰ صبح یکشنبه چهارم مرداد از پهنه رودکی و مقابل تالار وحدت آغاز می‌شود و پیکر او پس از آن در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده خواهد شد.

اکبر عبدی رفت و بار دیگر این جمله تلخ تکرار شد که خوب‌ها یکی‌یکی می‌روند. اما درباره هنرمندی در اندازه او، رفتن معنای کاملی ندارد.

تا وقتی «مادر» دیده می‌شود، غلامرضا دوباره وارد حیاط آن خانه خواهد شد. تا وقتی «اجاره‌نشین‌ها» پخش می‌شود، خنده عبدی در آن ساختمان خواهد پیچید. تا وقتی تماشاگران «آدم‌برفی»، «هنرپیشه»، «دزد عروسک‌ها» و «سفر جادویی» را مرور می‌کنند، چهره‌ای تازه از او متولد خواهد شد.

مارادونا از زمین فوتبال رفت، اما هر بار که تصاویر جام جهانی ۱۹۸۶ پخش می‌شود، دوباره توپ را می‌گیرد و حرکت می‌کند. اکبر عبدی نیز هر بار که پرده روشن شود، دوباره وارد قاب خواهد شد.

بعضی‌ها نمی‌میرند؛ فقط دیگر نقش تازه‌ای بازی نمی‌کنند.

روحش شاد و یادش گرامی.

ارسال نظر
captcha
تبلیغات وانا
جدیدترین اخبار
روی خط